تصاویر ادبیات داستانی

  

  

 

...

داستان نیمه بلند ادبی   شین براری  

ادامه نوشته

جمله مرگ اور

صدای ناله اش قطع نمیشد ،   حضور حضرت عزراییل در خانه قابل لمس نبود اما قابل حدس زدن بودن  درب های اتاق بسته بود و بخاری در گوشه‌ای می‌سوخت. مردی در تختخواب خود، پس از چهل سال زندگی، آخرین لحظات عمرش را می‌گذراند. او را وقتی کوچک بود پدر و مادرش «سلمان» صدا می‌زدند، اما در این هنگام کسی نمی‌دانست به او چه بگوید و او را چه بنامد، و یا بهتر بگوئیم کسی احساس نمی‌کرد که نیازی هم به چنین کاری باشد. دور تا دور اتاق خویشاوندانش ایستاده بودند، پدر پیرش کنار تختخواب زانو زده بود و تنها موهای انبوه سپیدش به تمامی دیده می‌شد و چشم‌هایش در زیر ابروهای پرپشت و آویخته‌اش خفته بود. مادر در گوشه دیگری چادرش را به خود پیچیده بود و سرش را در سینه پنهان می‌داشت. آرام بود، اما از حرکت نومیدانه شانه‌هایش معلوم می‌شد که گریه می‌کند. دیگران ایستاده بودند، هر کدام به نحوی، ولی نگاه‌شان بر سلمان دوخته بود.
دکتر که پشت به جمع داشت برگشت و آهسته به سخن آمد و گفت که به هر حال هنوز معلوم نیست چه بشود و امید هست که او چند روز دیگر هم زنده باشد. و آنگاه آهسته‌تر به سخنانش افزود که در این لحظه برای بیمارش موهبتی بهتر از مرگ نیست چون او را از تحمل دردهائی شدید و طاقت فرسا آسوده خواهد کرد. و بعد، برای اینکه دلداری بدهد، داستان بیماران دیگری را که به انواع گوناگون سرطان دچار شده بودند بیان کرد. صدای دکتر آرام و سنگین بود و طنین وهم انگیزی داشت.
سلمان مثل شبحی در بستر خود آرمیده بود. از ناله‌های وحشت زده و صداهای نامفهومی که تا صبح امروز از گلویش بیرون می‌آمد دیگر اثری نبود. تنها گاهی به فواصل دور صدائی آهسته ولی دلخراش، که از دهان نیمه بسته‌اش خارج می‌شد، نخست مثل اینکه بر لب‌هایش می‌نشست و پس از آن به آرامی در هوای گرم و سنگین اتاق پراکنده می‌شد.
دکتر حرف خود را تمام کرد و باز نبض او را در دست گرفت. ناگهان لب‌های سلمان تکان خورد و چند کلمه نامفهوم به گوش رسید. هرکس یک قدم جلو‌تر آمد. دکتر گوشش را بر دهان او گذاشت و آهسته زمزمه کرد:
– بگو، سلمان، من هستم، بگو!
پدر پیر سرش را بلند کرد و اشک‌هایش، مثل جویی در مزرعه‌ای ماتم زده، در ریش سفید انبوهش فرو رفت. از دکتر پرسید:
– چه می‌گوید؟
و پس از آن دست‌های چروک خورده‌اش را بر لبه تختخواب گذاشت و در دل بار دیگر‌ همان آرزوئی را که بار‌ها از خدا خواسته بود بر زبان آورد: «خدایا، پس چه وقت من خواهم مرد؟ آیا هنوز هم باید بمانم و بچه‌ها و نوه هایم را ببینم که یکی بعد از دیگری جلو چشمم پرپر می‌زنند؟ چرا… چرا این طور خواسته‌ای؟»دکتر همچنان که سر بر سینه سلمان داشت بریده بریده سخنان او را برای حاضران بازگو می‌کرد:
– گوش کنید، می‌گوید: من می‌خواهم … حرفی بزنم… که تا به حال به هیچ کس… نگفته ام… آخرین آرزوی من… همین است، ولی… نمی‌خواهم به هیچکدام از شما‌ها بگویم… به یک کس دیگر… به… به…
دکتر قد راست کرد وگفت:
– اما درست معلوم نمی‌شود که کس دیگر کیست. نمی‌تواند بگوید، صدایش نمی‌رسد.
همه یک قدم دیگر جلو آمدند و سر‌هایشان را پائین آوردند (مثل گل بزرگ و سیاه و شومی که در هم فرو می‌رود). صدای گریه مادر سلمان برخاست.

۲/
هذیان؟
رشت سکوت ناودان ها را در سمفونی بتووِن پخش میکرد ، و در هوا کلاغ‌ها به سوی مقصدهای نامعلوم خود می‌رفتند.

۳/
میدان زرجوب،   کنار رودخانه ی طغیان زده،  آرام بنظر میرسید ،  قهوه خانه کنار خیابان از یکی دو تن مشتریان باقی مانده‌اش پذیرائی می‌کرد. آن‌ها چرت می‌زدند و سرفه می‌کردند و دور از هم نشسته بودند. دود… دود سیگار و چپق. شاگرد قهوه چی به گوشه‌ای رفته بود تا بازی همیشگی‌اش را از سر بگیرد: کاغذ رنگارنگی را به نخی می‌بست و آن را با سنجاق به پشت کت پیرمرد قوزی لالی که در حوالی قهوه خانه با سهره‌هایش فال می‌گرفت و شغلش همین بود می‌زد. این کار هر روز بار‌ها تکرار می‌شد و دیگر حتی خود پیرمرد قوزی هم خنده‌اش می‌گرفت، چون همه‌شان می‌دانستند که در این شهر کوچک و در این خیابان دورافتاده اگر مساله ی مضحکی وجود داشته باشد همین است. پیرمرد لال که سرما سیاه و خشکیده‌اش کرده بود به سهره‌های لاغر و بی‌حالش آب داد، چند قدم میان قهوه خانه راه رفت، دست‌هایش را با آتش گرم کرد و بی‌آنکه به روی خود بیاورد به خیابان رفت و باز به قهوه خانه برگشت تا همه ببینند که کاغذ رنگارنگ به دنبالش تکان می‌خورد، و آن وقت با خونسردی آن را کند و به حاضران نشان داد و همراه با لگدی که اشاراتی از دشنام‌های سخت به همراه داشت به سوی شاگرد قهوه چی پرتابش کرد.

۴/

 

رود خانه ی گوهررود در سبقت از  زرجوب  به حاشیه ی شهر رسید،  کماکان حاشیه سرد تر است  اتوبوسی با مسافران کز کرده‌اش که خود را لای پتو‌ها و چادر‌ها و پوستین‌ها و پالتو‌ها پیچیده و پنهان ساخته بودند، گردآلود و با سرو صدای زیاد، از یک شهر به شهر دیگر، از شهری بزرگ به شهری بزرگ‌تر و اکنون از خیابان خلوت و دورافتاده و خاک آلود این شهر کوچک…

۵/
پدر گفت:
– آقای دکتر، برای رضای خدا بپرسید با چه کسی می‌خواهد حرف بزند.
در میان آن‌ها که دور تختخواب حلقه زده بودند زمزمه‌ای به آرامی برخاست و به زودی فرونشست:
– معلوم است، او که زن و بچه ندارد، چهل سال تنها زندگی کرده … وقتی آدمی مثل او باشد لابد می‌خواهد با پدر یا مادرش حرف بزند.
دکتر با حوصله و دقت حرف پیرمرد را برای سلمان تکرار کرد. یک لحظه همه چیز ساکت بود. سلمان با چهره مصیبت دیده و موهای جوگندمی و نگاه نامفهومش که اکنون به یک گوشه نامرئی اتاق خیره شده بود، همچنان مثل روز‌ها و ماه‌های پیش در بستر خود خفته بود. اما ناگهان لب‌هایش جنبید و صدایش شنیده شد:
– دلم می‌خواهد حرف بزنم، اما…
دکتر با تمام حواسش گوش خود را به لب‌های او نزدیک کرد و همانطور که خم شده بود دست‌هایش را از دو طرف مثل بال پرنده‌ای که می‌خواهد به زمین بنشیند در هوا تکان داد: همه را به سکوت فرا خواند و سرهای دیگران به جای آنکه پائین‌تر بیاید به بالا رفت و از هم فاصله گرفت (مثل گل بزرگ و سیاه و شومی که بشکفد). این بار هم دکتر نومیدانه قد راست کرد و دست‌هایش آهسته و لخت و سنگین به پهلو‌هایش چسبید. پس از سکوت، زمزمه چون پرنده‌ای نیمه جان در فضای اتاق پر می‌زد…
بار دیگر صدای گریه مادر سلمان برخاست.

۶/
در خیابان، مادری به موقع دست کودک بازیگوشش را گرفت و او را از جلو اتوبوس به طرف پیاده رو کشید. نگاه خسته و خواب آلود مسافران که اینک دور می‌شد آن دو را تعقیب کرد. چشم‌های بی‌حالتی بود مثل چشم‌های گوسفند و فروغی نداشت و می‌توان گفت که اصلا نگاهی از آن‌ها نمی‌تراوید.

۷/
برای دکتر چای آوردند. او به آرامی چای را خورد و مدتی به بیمار و اطرافیانش خیره شد، مثل اینکه آن‌ها را تازه دیده است. اما وقتی رسید که به شتاب سکوت را در هم شکست:
– من باید بروم، خیلی عجله دارم… چند جای دیگر هم باید سر بزنم.
و در‌ همان حال که به دنبال کلاهش می‌گشت گفت:
– لابد درشکه چی هم گذاشته و رفته است. اگر این طور باشد باید پای پیاده راه بیفتم.

۸/
نه، درشکه چی نرفته بود. چه فایده داشت که بگذارد و برود؟ او به کارش علاقه داشت و از آن مهم‌تر می‌دانست که بی‌پول هیچکس حاضر نخواهد شد که سر چپقی تعارفش کند و یا یک پیاله آب گرم به کامش بریزد… او هنوز در قهوه خانه بود و حتی به عنوان دفاع از فالگیر گوژپشت می‌کوشید که خنده و مسخره را دامن بزند.

۹/
مردی که کت و شلوار مندرس و قهوه‌ای پوشیده بود و کیف کهنه‌ای زیر بغل داشت و سیگار اشنو در دستش دود می‌کرد از کنار خیابان می‌گذشت و می‌کوشید هرچه بیشتر خود را در آفتاب بکشاند. گاه می‌ایستاد و عطسه می‌کرد. سال‌های درازی است که من او را می‌شناسم باید مامور مالیات بر درآمد یا کارمند ثبت اسناد باشد…
در انتهای خیابان، کارگری با لباس کار از تیر چراغ برق بالا می‌رفت.

۱۰/
لابد برقی که تازه در یک شهر کوچک و دور افتاده به کار بیفتد زود به زود خراب می‌شود و اگر مامور اداره برق سیم‌ها را وصل نکند و اتصالی را برطرف نسازد شب خیابان تاریک خواهد ماند ؛ آن هم چه شبی! مثل امشب، که مهتاب نیست، شب آخر ماه…

۱۱/
در کوچه، آفتاب زمستان بر همه چیز می‌تابید. در خیابان، آفتاب زمستان بر همه چیز می‌تابید. درشکه چی پیر، که از بینی‌اش آب سرازیر بود و دم به دم آن را بالا می‌کشید، با‌ همان قیافه همیشگی – صورت دراز و استخوانی و سبیل جوگندمی سوسکی و‌ همان پالتو زرد مندرس (یادگار باوفای دوران سربازی) و کلاه وصله دار، از قهوه خانه بیرون آمد و به سوی درشکه‌اش رفت. درشکه کهنه و یک اسبه‌اش کنار خیابان بود. اسب لاغر و تنها سر به زیر انداخته بود و با سُمش آهسته به کف خیابان می‌کوبید. برنگشت صاحبش را نگاه کند و این عادت اخیر او بود. از روزی بی‌اعتنا شده بود که صاحبش به جای خوراک بیشتر دشنامش می‌داد و سخت‌تر شلاقش می‌زد. اسب کمی تکان خورد و دمش را هم چند بار تکان داد: درشکه چند قدم به جلو رفت. درشکه چی ناگهان به یادش آمد که چپق و کیسه توتون خود را در قهوه خانه جا گذاشته است. درشکه چی نومیدانه با خود گفت:
“عجب زمستان سردی است. چقدر زغال مصرف خواهیم کرد. از کجا باید درآورد؟ دیگر حتی خوراک این زبان بسته هم لنگ می‌ماند. آخ… آخ از این روزها…”
و بعد به راه افتاد که برود و چپقش را بیاورد. “تازه اول زمستان است.” باد سردی از لابه لای شاخه‌های عور گذشت و در تن او افتاد و پشتش را لرزاند. چه روز بدی است، بی‌پیر! سرما تا مغز استخوان را می‌سوزاند… ” اما چه خوب شد زود یادم آمد. اگر راه افتاده بودیم و همین طور رفته بودیم و من یکهو سر می‌افتادم؟ آن وقت؟ آن وقت چه مصیبتی بود. بی‌دود! فکرش را هم نمی‌شود کرد. بی‌دود… چقدر اذیت می‌شدم. بی‌دود چطور می‌توانم درشکه برانم؟” دست‌های لاغر سرمازده‌اش را به هم مالید که گرم بشود. فقط چند دندان زرد کرم خورده در دهان داشت. “راست می‌گفت، پدرم خدا بیامرز – چقدر با تجربه بود – که بی‌دود نفس هم نمی‌شود کشید.” اسب برگشت و به آن طرف خیابان نگاه کرد: درشکه چی ناپدید شده بود.
این بار اسب به کف خیابان خیره شد. بچه‌ای به سرعت دوید و ناشیانه سنگ درشتی به سوی او‌ رها کرد. گونه‌های بچه سرخ و سرماخورده بود. فربه بود و کرک لطیفی داشت. اسب روی دوپا بلند شد و سنگ از زیر شکمش گذشت و به درون جوی آب افتاد. اسب سرش را تکان داد و دلش مالش رفت. بچه‌ای که به او سنگ زده بود اکنون با گونه هائی سرخ‌تر و دست هائی سرماخورده‌تر و با چشم هائی درخشان‌تر از چشم گربه، این بار از جای مناسب تری، از گوشه‌ای که دیده نمی‌شد و با سنگی درشت و تیز و چند پهلو در کمین او بود. بچه نفس نفس می‌زد.

۱۲/
پشت سرِ پزشک مسن و کله تاس، که قدی کوتاه و شکمی برآمده و چشم هائی بی‌فروغ داشت، درِ خانه سلمان با صدائی خشک و کوتاه بسته شد.

۱۳/
کلاغ‌ها!

۱۴/
مامور اداره برق از تیر پائین می‌آمد. جوانی به سرعت باد با دوچرخه از پهلوی او گذشت. کارگر برق در گوش خود طنین تند جا به جا شدن هوا را احساس کرد. در هوا گرد و خاک برخاست. در میان غبار، گدائی لنگ لنگان از کوچه‌ای بیرون آمد و برای چند لحظه آواز محزون ناموزونش به گوش رسید. پس از آن در خم کوچه دیگری ناپدید شد.

۱۵/
– “ببخشید، آقا! همین الان ماشین ما تصادف کرد. ما از خیلی دور می‌آئیم و الان از همین خیابان گذشتیم.‌ همان اتوبوسی بود که چند دقیقه پیش وارد این شهر شد. سر آن پیچ به یک درخت خورد. خدا رحم کرد و هیچکس طوری نشد. فقط ترسیدم… بله ترس. شاید هم تقصیر راننده نبود، چه می‌دانم، آخر دو شب است که نخوابیده و شاگردش متصل برایش آواز می‌خواند که خوابش نبرد… سرتان را درد آوردم؟ ببخشید، ببینید، تنها زن من کمی زخمی شده. من می‌خواهم ببینم پنبه و مرکورکرم و باند کجا پیدا می‌شود… دواخانه‌ای، دکتری، جائی که بشود پانسمان کرد… فقط کمی زخمی شده، همین، و آنهای دیگر؟ چطور بگویم، فقط خیلی ترسیده اند…”
– “معذرت می‌خواهم، آقا! من خیلی عجله دارم. گفتید آنجا تصادف کرد؟ الان آمدید؟ کمی زخمی شده؟ خدا بیامرزدش! وای که چه عمری کرد! معذرت می‌خواهم… چه روزگاری است. دکتر پیش پای شما در خانه ما بود. بله، البته معلوم بود که تمام می‌کند، همه تمام می‌کنند، آنجا توی آن درشکه. اما نگفت با چه کس می‌خواهد حرف بزند. تازه اگر هم می‌گفت چه فایده‌ای داشت، از کجا می‌توانستیم پیدایش کنیم، در حالی که خودش در این چهل سال نتوانسته بود پیدا کند؟ ولی شما… به هر حال او زن شماست… حق دارید، اگر بدوید شاید برسید. اما من وقت ندارم، باید دنبال تابوت بگردم و به سراغ مرده شور بروم. ببینید، راستی، یک قاری خوب نمی‌شناسید؟ باید به متوفیات هم خبر بدهم. آنهای دیگر ترسیده‌اند، همه‌شان، همین. ولی شما فقط به من کمک کنید که تابوت… قاری… فردا ختم بگیریم؟‌ ها؟ عقیده‌تان چیست؟”

۱۶/
16/   مسافر غریب و حیران.                                                               پایان   

 دوستان من مطمین نیستم که این داستان اسم نویسنده اش چه بود،  اگر اشتباه ذکر کردم  ببخشید و بهم بگید تا اصلاح کنمش.  م،احمدی،م

     

 

نسخه مجازی شین براری

 

یکی از اپیزود های داستان کوتاه از مجموعه آثار کوتاه با نام  کتاب  دزد "  از  شین براری رو پست میزارم براتون.  در ضمن  اپیزود بعدیش  هم  در مطلب بعدی با شماره 17  و اسم  اوهام سبز  براتون پست میزارم که از همین کتاب و مجموعه هستش.  مژگان احمدی  موقر  =  یک ایلامی اصیل  / ایرانی نجیب

 متن این داستان را می‌‌توانید در ادامه مطلب بخوانید.

http://true-story.blogfa.com


حرکت از نو 

در ابتدا چیز مهمی ‌به نظر نمی‌رسید. به هر حال پوست هر کسی خشک می‌شود، به هر دلیلی. زیر چانه‌اش را هم نگاه کرد، نرم بود. پس حتماً سرما زده بود چون فقط پوست گردی صورتش خشک شده بود، مثل وقتی که اسکی می‌رفت. کرم مرطوب‌کننده را به صورتش مالید و موضوع را فراموش کرد.

♦♦♦♦♦♦♦

صبح فردا وقتی در دستشویی آب به صورتش زد، به محض تماس سرانگشتانش با صورتش حس کرد هنوز صورتش خشک است. نرم و با احتیاط حوله را روی صورتش فشار داد و باز کرم به صورتش مالید.
صبح روز سوم فکر کرد از کرم خوبی استفاده نمی‌کند، بالای میز توالت زنش رفت و از کرم مرطوب کننده او زد. چه بوی زنانه‌ای داشت، حتماً در شرکت، همکارها سر به سرش می‌گذاشتند.

♦♦♦♦♦♦♦

روز چهارم، جمعه بود. می‌خواست قبل از حمام ریشش را بزند ولی پوستش دردناک شده بود. دید که کمی هم تیره شده است. زنش با نیشخند گفت: به خاطر کرم‌هایی است که استفاده کرده، باید در حمام به صورتش لیف بکشد تا سلول‌های مرده پوست صورتش تمیز شود و بریزد. در حمام مرد با ترس و لرز لیف به صورتش کشید ولی آنطور که فکر می‌کرد درد نداشت. در آینه به خودش نگاه کرد، هیچ تغییری نکرده بود. وقتی از حمام در آمد زنش توصیه کرد دفعه بعد به صورتش کیسه بکشد! مرد فقط خندید.

♦♦♦♦♦♦♦

شنبه همکارانش گفتند بهتر است از هیچ کرمی ‌استفاده نکند چون معمولاً بدتر می‌شود. بالاخره آن روز بعدازظهر به دکتر پوست مراجعه کرد، تمام مراجعین خانم بودند و از نظر مرد هیچ احتیاجی به دکتر نداشتند چون پوست دست و صورت‌شان در نهایت لطافت و زیبایی به نظر می‌آمد! وقتی نوبت به او رسید آقای دکتر که انتظار ورود یک زن جوان و زیبای دیگر را داشت کمی ‌تعجب کرد. با بی‌حوصلگی ذره‌بینی برداشت، نگاهی سرسری ‌کرد و نسخه‌ای نوشت.

♦♦♦♦♦♦♦

داروها ترکیبی بود و تا دو روز دیگر آماده می‌شد. مرد با نگرانی و بدون اینکه چیزی به صورتش بزند از جلوی آینه کنار رفت و با بی‌میلی رهسپار محل کار خود شد. در آنجا دست و دلش به کار نمی‌رفت. چند بار به دستشویی اداره رفت تا مطمئن شود که صورتش بدتر نشده، در آنجا فهمید که پوست دست‌هایش هم خیلی خشک شده است. جایی برای شوخی و بذله‌گویی باقی نمانده بود، همکارانش با قول انجام کارهای عقب مانده او را تشویق به رفتن از اداره و پیگیری بیماری‌اش کردند.

♦♦♦♦♦♦♦

دکتر جدید پیرمردی با تجربه بود. این بار زنش هم همراهش بود. تا دکتر گفت ممکن است قارچ باشد، خانم، خودش را کنار کشید و مرد دلش شکست. پوست صورتش که زمانی مثل هلو سرخ و سفید بود حالا کاملاً تیره شده بود و به قهوه‌ای می‌زد و پوست دست‌هایش هم در حال طی همان مراحل بود. بدون اینکه داروی قبلی را تحویل گرفته باشد نسخه‌ی دوم را به داروخانه تحویل داد.
در ماشین زنش ساکت بود. شب پتو و بالش‌ها را از روی تخت جمع کرد و در هال روی کاناپه جای گرم و نرمی ‌برای شوهرش درست کرد و وقتی می‌رفت بخوابد از دور بوسه‌ای برایش فرستاد. مرد با خودش فکر کرد: «خیال می‌کند خیلی محتاجم» و در حالیکه از رفتار زنش دلشکسته بود به یاد مریم افتاد، خیلی وقت بود خبری از او نداشت، خواست به او تلفن کند ولی فکر کرد اگر او بخواهد ببیندش چه کار باید بکند؟ منصرف شد و به خواب رفت.
صبح وقتی بیدار شد و خود را مثل غریبه‌ها در‌ هال یافت تصمیم عجیبی گرفت، چون واقعاً احتیاج داشت کسی برایش دل بسوزاند. آن روز به جای آنکه به اداره برود مستقیم به در خانه مریم رفت. زن غریبه‌ای که قیافه‌ی مستأصلی داشت در را به رویش باز کرد، با دیدگانی از حدقه در آمده به مرد خیره شد، مثل اینکه زنی شوهرش را در جایی که انتظار ندارد ببیند.
به مرد گفت: مریم را می‌خواهید؟
مرد سرش را تکان داد و با تردید پا به درون گذاشت.
می‌ترسید مبادا مریم را گرفته باشند و خودش هم گرفتار شود. زن جلوی او به راه افتاد و بدون آنکه سرش را برگرداند گفت: «مریم طبقه‌ی بالا در اتاق خواب است» و رفت پی کارش. مرد پشت در ایستاده بود و افکار تلخی ذهنش را پر کرده بود. در را باز کرد و از همان لای در دید که روی تخت یک بوزینه خوابیده است.

♦♦♦♦♦♦♦

هوا سرد بود و به همین دلیل پارک خیلی خلوت بود. نشسته بود و در حالیکه ذره ذره‌ی تنش در حال انجماد بود فقط یک تصویر در برابر چشمش تکرار می‌شد: بوزینه‌ای که روی تخت خوابیده بود. آیا این عاقبت او هم بود؟ به آخرین باری که مریم را دیده بود فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد و اینکه در بدن سفید و گرمش هیچ اثری از بیماری نبود ولی حالا مطمئن بود که بیماری را از مریم گرفته است. پس زنش حق داشت که او را از خودش جدا کند. گرچه دیر این‌ کار را کرده بود. شاید تا حالا زنش هم دچار شده باشد و باز از خود می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسید: عاقبتم چه می‌شود؟ وقتی بوزینه شدم کجا بروم؟ خانواده‌ام مسلماً از من فرار خواهند کرد. پس بهتر است که از همین حالا دیگر برنگردم. اما کجا بروم؟ 
بغضی در گلویش ورم کرده بود. لب‌هایش آویزان بود و قیافه او را برای تک رهگذرانی که از برابرش می‌گذشتند مضحک‌تر جلوه می‌داد. مردم او را به شکل حاجی فیروز می‌دیدند. مردی که فقط گردی صورتش سیاه بود با لب‌های قرمز و چشم‌های سفید. فقط یک راه داشت. دوباره به خانه مریم برگشت. زن غریبه پس از اینکه او را راه داد پرسید: چرا رفتی؟ و چرا دوباره برگشتی؟
مرد در حالیکه پوست دست‌هایش را وارسی می‌کرد با خجالت گفت: از عاقبتم ترسیدم رفتم، از عاقبتم ترسیدم برگشتم. بعد پرسید: مریم چرا زمین‌گیر شده است؟
زن غریبه جواب داد: نمی‌دانم. از اول بیماری‌اش من اینجا بودم، مشکلی نداشت. تازه بوزینه شده بود که خودش را از بالکن بالا پرت کرد توی حیاط، ولی واضح است که آدم از این فاصله نمی‌میرد (مرد با خودش فکر کرد: یعنی می‌‌‌‌‌ گوید که من باید از جای بلندتری بپرم؟!) اگر بدانم از او پرستاری می‌‌کنی فردا صبح از اینجا می‌‌روم... مرد پرسید: تو کی هستی؟ زن ادامه داد: ... و فقط در یک صورت دوباره بر می‌گردم. مرد می‌دانست منظور زن چیست. بعد زن چادر سرش کرد، رفت حیاط و روی موزاییک‌های یخ زده به نماز ایستاد. مرد ایستاده بود و پنهانی نگاه می‌کرد. زن مثل درختی بود که در باد خم و راست می‌شد.
مرد رفت بالا پیش مریم. آن جانوری که جای مریم خوابیده بود بیدار بود و مثل جغد در تاریکی پلک می‌زد. مرد جرأت نمی‌کرد از آستانه در جلوتر برود. بوزینه با دیدن او جیغ‌های کوتاهی کشید و دست و پا زد. مرد ترسید و دوان دوان از پله‌ها پایین آمد. همان پای پله‌ها نشست تا زن از حیاط آمد. پرسید: می‌مانی؟ مرد گفت: خیلی وحشتناک است! زن غریبه گفت: تو هم خیلی شبیه او شده‌ای، مثل این است که از خودت فرار می‌‌‌کنی. من فردا صبح می‌‌روم مگر اینکه...
مرد در حالیکه از جای بر می‌خاست گفت: فکر نمی‌کنم این بیماری مسری باشد نه؟!
و در همین حال آینه‌ی روی دیوار را برداشت و پرت کرد روی موزاییک‌ها.

♦♦♦♦♦♦♦

مرد ترسش ریخته بود. بوزینه کاملاً بی‌آزار بود و از حضور او بسیار راضی و خوشحال می‌نمود. مرد قبل از اینکه کاملاً بوزینه شود خانه را با غذا پر کرد بعد در را از پشت قفل کرد و کلیدش را از بالای دیوار پرت کرد بیرون چون به نظرش مرگ از بوزینه بودن بهتر بود. در ساعات تنهایی لبه‌ی تخت می‌نشست، بوزینه خیره به او نگاه می‌کرد و او هم فکر می‌کرد، به زندگی‌اش، به خانواده‌اش، به کارهایی که کرده بود و کارهایی که نکرده بود. بعد از چند روز وضو گرفت و روی موزاییک‌هایی که پر از خرده شیشه بود به نماز ایستاد، چرا که در خانه یک وجب زمین پاک نبود.

♦♦♦♦♦♦♦

سه روز بود که غذا تمام شده بود در این سه روز مرد آب می‌خورد و به بوزینه هم آب می‌داد ولی بوزینه صبح آن روز دیگر حرکتی نمی‌کرد، شاید نیمه شب مرده بود. مرد نا نداشت برای ادای نماز صبح برخیزد، پای تخت دراز کشید و در همان وضع نمازش را خواند، همینطوری هم کلی انرژی از او تلف شد. طبق عادت دست به صورتش کشید. زیر انگشتانش چیز تازه‌ای حس کرد. حس کرد ترک‌هایی روی پوستش ایجاده شده. با دقت به پوست خشن و زمخت دست‌هایش نگاه کرد، روی آن هم ترک‌هایی ایجاد شده بود و از زیرش قرمز تندی دیده می‌شد. از بی‌حالی خوابش برد، وقتی دوباره چشمش را باز کرد حس گذشت زمان را از دست داده بود. دستانش لزج بود، دید که از ترک‌های پوستش مایع سیاه‌رنگ و غلیظی تراوش می‌کند. دوباره از هوش رفت بی‌آنکه بداند چه بر سرش می‌آید. مرد در احتضار بود.
خانه مثل گور مردگان بی‌جنبش و تاریک بود. پوست بوزینه روی تخت خشکیده و شکل زنده خود را از دست داده بود ولی چیزی درون آن می‌جنبید و دنبال راهی به بیرون می‌گشت. وقتی زن از پوست درآمد، اولین چیزی که دید مردی بود که مانند مجسمه‌های زیر خاکی، پوستی خشک و ترک خورده داشت و روی زمین مچاله شده بود. قدری آب آورد و میان لب‌های خشکیده‌ی مرد ریخت و بعد تصمیم گرفت او را تنها بگذارد تا دگردیسی خود را کامل کند. زن پوست خشکیده و متعفن خودش را از روی تخت جمع کرد و دور ریخت. با خونسردی تمام حمام کرد، چادر به سر کرد و از خانه بیرون رفت.
مرد در تنهایی که سرنوشت همه‌ی مردگان است باقی ماند. بعد از خروج از آن قیر لزج، پوستش خشکید و چون ترک داشت تکه‌تکه جدا شد و مرد با چهره‌ای تازه پا به حمام گذاشت. در آب گرم خوابید و با حوصله تکه‌های باقیمانده پوست قبلی را از تن جدا کرد. خیلی دلش می‌خواست بداند چه شکلی شده است ولی آینه نداشت و حوضی هم نبود که در آب آن خود را بنگرد. سراغ لباس‌هایش رفت، قیرگون و چسبناک بود و نمی‌شد از آن استفاده کرد. با جلد تازه‌ی خود لخت و عریان در میان اتاق ایستاده بود که در زدند، پارچه‌ای به خود پیچید و در را باز کرد، زن غریبه که حالا آشنا بود به درون آمد. مرد پرسید: من در را قفل کرده بودم؟! زن گفت: من خبر ندارم، مریم آمد پیش من...
- راستی؟
- بله، و ما فکر کردیم تو به این‌ها احتیاج داری؟ 
و بقچه ای پیش پای مرد انداخت.
-‌ مریم چطور شده؟
- لباس‌ها را بپوش و برو پی زندگی‌ات ... و دیگر برنگرد.
- من برنمی‌گردم، از تو متشکرم.
- چرا؟
- نمی‌دانم. تو کی هستی؟
- من کسی نیستم. زود برگرد نزد خانواده‌ات
- می‌ترسم برگردم و کسی مرا نشناسد، چه وقت گذشته؟
- یک روز تمام یا یک روز دیگر...
- خداحافظ 
- خداحافظ ■  

نامه ای به معلم

عالیه،  حتما بخونید.   

ادامه نوشته

داستان کوتاه عاشقانه ، از شین براری

  من  بازیگری بلدم. 

شهروز براری صیقلانی 

بازنشر از     طاقچه آپ      

ادامه نوشته

کتاب ممنوعه

مجموعه داستان های کوتاه به قلم شهروز براری صیقلانی توسط ماهنامه ادبی توسکا و مجله الکترونیکی چوکا و اپلیکیشن کتابراه سبز   منتشر شد. این مجموعه با نام ؛ آرزوهای نسنجیده  از بیست و یک داستان کوتاه تشکیل شده که با محوریت موضوعی با همین مفهوم نوشته شده . کاراکتر های محبوب و پرداخت شخصیت ماهرانه و درون مایه نواورانه و بی بدیل از نکات بارز و پررنگ این مجموعه می باشد.  برای تهیه و یا دانلود این مجموعه داستانی کوتاه به مراکز مجاز رجوع ننمایید  زیرا شین براری از ممنوع القلم های وزارت ارشاد اسلامی دوره ی دوم ریاست جمهوری و دولت تدبیر و امید میباشد که پس از استعفای وزیر سابق جناب دکتر جنتی و انتصاب وویر جدید وزارت ارشاد و اسلامی جمهو ی اسلامی ایران  همراه با نویسندگانی همچون میم مودب پور ، فاطمه اختصاری ، نویسنده ی کویتی و بیگی  اسمش در لیست سیاه و شفاهی ممنوع القلم ها قرار گرفت. از اینرو میتوانید با استفاده از vpn و یا پراکسی و سایفون ۳  و امثالهم با قابلیت فیلرشکن  ، اثار مجازی این نویسندگان را دانلود نمایید . برای تهیه بشکل نسخه های مکتوب و چاپی  نیز تنها اثار دو تن از اسامی بالا موجود میباشد ، شین براری و خانم فاطمه اختصاری دو نویسنده ای که اثارشان بصورت چاپ و فاقد کد شابک و مجوز فیپا  در بازار سیاه میدان انقلاب موجود می باشد .     #شین_براری   #فاطمه_اختصاری   #شهروز_براری  #میم_مودب-پور #غیرمجاز  #شهروزبراری  #فروغ-فرخزاد  #یغماگلرویی  #کتاب_ممنوعه 

آموزش نویسندگی

ادامه نوشته

داستان بلند خنده دار

به فرنگ می‌‌روی؟

به فرنگ می‌‌روی؟ كنسرو ماهی را فراموش نكن!
این تن ماهی جنوب چه دلگرمی عجیبی به آدم می‌دهد وقتی سفر طولانی‌ست. این تن ماهی جنوب و هزارتوهای بورخس وقتی توی ساك كنار هم افتاده‌اند و تو آن بالا از مرز رد می‌شوی چه طناب عجیبی می‌شود بین زبانت و هرجای دنیا كه می‌روی.
این تن ماهی جنوب كه جلوی «تاریخ مصرف‌»اش هیچ تاریخی نوشته نشده و كلمه‌های فارسی‌‌ای كه در هزارتوهای كسی می‌لولند انگار همین‌طور كش می‌آیند و تو همین‌طور دور می‌شوی. از تهران‌كش آمده‌ای تا جایی كه نمی‌دانی‌اش.
حالا فاصله گرفته‌ای، یك ساعتی می‌شود گره‌ها شل شده‌اند، كمی آمده‌اند عقب‌تر از معمول، غذا را كه می‌آورند، بی‌جهت فكر می‌كنی گرسنه‌‌ای و كتاب را كنار می‌گذاری. بعد از غذا چند مرز دیگر را هم رد كرده‌ای و گره‌ها باز شده‌اند روسری‌ها آمده‌اند عقب، چندتایی هم افتاده‌اند. عده‌ای كیهان می‌‌خوانند، بعضی هم مشغول آرایش‌اند. این كه مرز آلمان و فرانسه چه طور یك گره را آن هم آن بالا باز می‌كند چیز عجیبی نیست؟ هزار توهای یك شرقی باید چیز عجیب‌تری باشد. در ساك را باز می‌كنی و كتاب را می‌‌فرستی كنار همان كنسرو ماهی جنوب كه نگران تاریخ مصرفش بودی. فراموش كن. خب یك چیزهایی تاریخ مصرف دارد یك چیزهایی ندارد.
این كوله‌بار احمقانه را به دوش می‌كشی، قالیچه‌ را می‌زنی زیر بغلت و همین طور شكر می‌كنی. اول از همه خدا را شكر می‌كنی كه ویزا گرفته‌ای، شكر می‌كنی كه اضافه بارت را نگرفته‌اند. شكر می‌كنی كه از منوچهری همه رقم پول گرفته‌ای، كه قالیچه‌‌ات را نگرفته‌اند، كه نقشه‌ی شهرشان را گرفته‌ای و خیلی چیزهای دیگر كه گرفته‌ای و نگرفته‌اند.   در جاسازت  چیزی چپانده ای  و سگهای پلیس  نگرفته اند.  
ولی حالا با این قالیچه زیربغل دم در فرودگاه ایستاده‌ای. معمول بر این است كه همه می‌گویند تاكسی سوار نشوید، گران است. راست هم می‌گویند. ما هم همین كار را كردیم ولی شما نكنید. آن قالیچه را هم نبرید، بیچاره‌تان می‌كند.
سفر رفته‌اید، خرج كنید، حالا اگر دوست دارید بعداً كه به شهر رسیدید، تاكسی سواری نكنید ولی فعلاً با این چمدان و ساك و قالیچه… خودتان می‌دانید. اسمش این است كه می‌گویند مترو… كو؟ كجاست؟ آنقدر باید بروی كه خوب به نفس نفس بیفتی، بعد تازه می‌فهمی گم كرده‌ای. گیج می‌شوی. دنبال یك جای پررفت‌وآمد می‌گردی كه بساطت را پهن كنی، پیدا می‌كنی، به‌نظر می‌آید نیمچه امنیتی دارد. نقشه مترو را یك طرف باز می‌كنی نقشه شهر را طرف دیگر. كاغذی هم كه آدرس رویش هست مثل طلا می‌چسبی. اول از آدرس می‌آیی روی نقشه، از نقشه روی مترو. حالا قالیچه زیر بغلت است، ساك و چمدان را چسبانده‌ای به دیوار، تكیه داده‌ای بهشان، بعد هم هی دست می‌اندازی و كیف پولت را چك می‌كنی ندزدیده باشند.
بالاخره راه می‌افتی توی این سوراخ‌ها. هی چند راهه می‌شود، آدم قاطی می‌كند و می‌‌پرسد. آن‌ها یك چیزهایی می‌گویند كه حتی یك كلمه‌اش را هم نمی‌فهمی. آخر سر حرفشان كه تمام می‌شود دستشان به طرف یكی از سوراخ‌ها تكان می‌خورد و تو هم می‌روی توی همان سوراخ. ولی بعد جریان تكرار می‌شود، اول هر سوراخ همین بساط است ولی حالا می‌دانی كه باید منتظر بمانی تا خوب حرف‌هایشان را بزنند و ببینی دست‌شان كدام طرفی تكان می‌خورد.
حالا هن‌وهن‌كنان رسیده‌ای و منتظر كه برسد. همچین كه می‌آید همه بدو بدو می‌روند تو. بعد بوق می‌زند و تمام. آدم فكر می‌كند بهترین روش كدام است كه اول خودش برود تو بعد ساك و چمدان را بیاورد یا برعكس؟ ولی بعد كه خوب فكر می‌كند می‌بیند فرقی نمی‌كند چون هركدام كه جا بماند درنهایت ساك و چمدان است كه رفته است.
به فرنگ می‌روی؟ I Want را فراموش نكن.
این فرهنگ فارسی به انگلیسی چه دلگرمی عجیبی به آدم می‌دهد وقتی سفر طولانی‌ست. این فرهنگ فارسی به انگلیسی یا این كتاب مزخرف انگلیسی در سفر چه وزن زیادی می‌شود وقتی قرار است هر جایی به كولت باشد. این فرهنگ و این كتاب از هر چیزی گفته است جز آن چیزی كه می‌خواهی. یعنی این مردم كه همین‌طور توی هم می‌‌پیچند فقط از چتر حرف می‌زنند و خوبی هوا؟
فراموش كن، این كتاب‌ها را فراموش كن و I Want را به‌خاطر بسپار؛ بقیه‌اش را نشان می‌دهی. كلید را نشان می‌دهی. چتر را نشان می‌دهی، كبریت را نشان می‌دهی. این سرمای لعنتی‌شان را نشان می‌دهی. این یخه اسكی بی‌صاحاب را نشان می‌دهی. ولی نه، تا یك جای ارزان پیدا كنی پیرت درآمده. تا بیایی و عادت كنی سرما را خورده‌ای. این یخه اسكی را از همین جا ببر، نبری آنجا باید هی حساب و كتاب كنی. حساب و كتاب هم پدر آدم را درمی‌آورد. تا بفهمی بالاخره این عدد لعنتی را كه نوشته‌اند باید ضربدر چند كنی كلی كار می‌برد. دائم باید ضرب كنی. بعد تقسیم كنی. دوباره ضرب كنی، عددت خورده‌ی خركی‌ای می‌آورد كه مجبور می‌شوی گردش كنی. گردش می‌كنی ولی باز جور درنمی‌آید. معقول به‌ نظر نمی‌‌رسد. تمام ریاضیاتی را كه می‌دانستی به كار می‌گیری، اما چیزی دست‌گیرت نشده. تازه بماند كه این «یورو» هم قوز بالا قوز شده است.
اگر تهران پایتخت گربه‌هاست حتماً دلایلی دارد كه شاید هیچ وقت كسی نفهمد. به‌هرحال آن‌ها این تكه زمین را انتخاب كرده‌اند و درعوض آن طرف دنیا سگ‌ها امپراتوری عظیمی راه انداخته‌اند. همه‌جا را برداشته‌اند و گویا از یك جاهایی هم حمایت می‌شوند. كسی هم جرأت نمی‌كند بگوید بالای چشم‌تان ابروست. جماعت هم یكپارچه سگ‌دوستند و سگ‌باز. چیزی شبیه حكایت گاو است توی هند با این تفاوت كه مدرن‌تر است و جای كمتری هم می‌گیرد.
این جور كه پیداست بدبخت بیچاره‌هاشان سگ‌های گنده‌ای دارند و چسان‌فسانی‌‌هاشان سگِ‌ ریز. انگار بسته به وضع مالی‌‌شان است. شاید هر چه ریزتر می‌‌شود گران‌تر است. سگ بوده چیزی درحد بچه گربه، سگ هم دیده‌ام اندازه الاغ. بعد از زور آزادی این نره‌دیو را خر كش می‌كنند می‌آورند توی اتوبوس. حالا حیوان هی پارس می‌كند، هی پارس می‌كند. وجداناً زهره ‌ترك می‌‌شود آدم. می‌خواستم بگویم «بابا زن و بچه مردم نشسته‌اند.» كه نگفتم. دیدم دردسر دارد. دیدم تا من بیایم و «بابا زن و بچه مردم» ‌را توی این «انگلیسی در سفر» پیدا كنم جریان تمام شده است و رفته است پی كارش. حقیقتاً آدم نمی‌داند چه بگوید. یك‌وقت چیزی می‌گویی بدتر سوتی می‌دهی. فرهنگشان را كه نمی‌دانی. می‌آیی ثواب كنی كباب می‌شوی. بعد هم یك چیزی یاد گرفته‌اند كه تا حرفی بهشان بزنی مالیات‌شان را به رخت می‌كشند. انگار كه برگ برنده را رو كرده باشند، عینهو گرز می‌كوبند توی سرت. مالیات می‌دهیم كه فلان. مالیات می‌دهید كه بدهید به من بدبخت چه كه یك سفر مهمانم. تازه بماند كه هر چه می‌خری همانجا سرضرب مالیات‌شان را پایت حساب می‌كنند. خب آدم زورش می‌آید. بعد هم بالاخره هر كسی توی مملكت خودش مالیات می‌دهد. حالا بیاید و هی علمش كند كه چه؟ آن هم بابت پارس كردن این نره‌خر.
معمولاً حیوان كه نمی‌دانم چه حكمتی است شبیه صاحبش از آب درآمده همین طور جلوجلو می‌آید. صاحبش هنوز توی كوچه است. خودش می‌آید و سیمش. سیم هم كه دست آن باباست و معلوم نیست تا كجا همینطور كش می‌آید. اولش ترس آدم را برمی‌دارد اما بعد كه فكر می‌كند می‌‌بیند باز این‌ها كه سیم دارند بهترند، بالاخره یك جایی تمام می‌شوند. آن‌هایی كه بدون سیم‌اند واویلاست. ریزه‌ها را خب آدم می‌كشد كنار دیوار رد می‌شوند. یك مدلی هم هست از این پشمالوها كه به نظر مهربانتر می‌آیند ولی این گرگی‌ها را همین‌طور می‌مانی چه كار كنی. توی پیاده‌رو بمانی خب می‌آید توی گلوی آدم، اگر هم بزنی توی خیابان كه می‌گویند جهان سومی است و مالیات می‌دهیم و از این حرف‌ها.
این پسته و نخودچی كشمش را فراموش كن، گز و نان سنگك را فراموش كن. این ترشی صاحب‌مرده را فراموش كن كه می‌ریزد و فرهنگ و پیژامه و هزارتوهای آن بابا را به گند می‌كشد؛ ولی لبخند را فراموش نكن به‌دردت می‌خورد.
خودشان همین‌طور بی‌خود و بی‌‌جهت لبخند می‌زنند. تا چشم‌شان به كسی می‌افتد شروع می‌كنند. چیزی‌‌ست مثل آتش زیر خاكستر، چیزی مثل سلاح برای آن‌ها و سپر برای ما. موذی‌گری‌های جالبی دارند، پدرسوختگی‌های خودشان را، كه ظاهراً همه هم قانونی‌ست. همچین ریزه ریزه و خنده خنده سرت كلاه می‌گذارند كه هیچ نفهمی از كجا خورده‌ای. موقع حرف زدن همین‌طور تكان می‌خورند. دست و زبان‌شان به هم وصل است. مرتب شانه‌‌هایشان بالا و پایین می‌شود. فكر می‌كنی حتماً‌ مسئله‌ی مهمی مطرح است كه این همه انرژی گذاشته‌اند؛ ولی بعد كه دقت می‌كنی یا می‌پرسی، خیالت راحت می‌شود و می‌فهمی كه صحبت همچنان برسر همان چتر و هوای خودمان است.
عاشق خلاصه كردن هستند. توی اسم كه غوغا می‌كنند. دایم هر كلمه‌ای را سروته‌اش را می‌زنند. دوست دارند یك چیزهایی را حرف اولش را بردارند و بكننداش اسم مغازه یا چه می‌دانم هر چیز. مثلاً همین TV ،CNN، یا H&M ،C&A یا همین WC. یك جاهایی هم سوتی می‌دهند. سوتی كه چه عرض كنم، در اصل این برنامه را آن قدر ادامه داده‌اند كه دیگر شورش درآمده. كار به جایی كشیده كه یك صداهایی از خودشان درمی‌آورند چند منظوره، دست به آب‌مابانه، كه جاهای مختلفی هم استفاده می‌كنند.
اولش آدم شوكه می‌شود. با خودش می‌گوید: «چه بی‌ادب‌اند.» یا فكر می‌كند: «از دهنش پرید بیرون بنده‌ی خدا.» تازه سعی می‌كنی به‌ روی خودت هم نیاوری كه مبادا طرف خجالت بكشد ولی بعد می‌فهمی كه نه بابا كلاً جریان همین است.
معذرت می‌خواهم، معذرت می‌خواهم فین می‌كنند عینهو آب خوردن. مفشان را می‌گیرند و عین خیالشان هم نیست كه ملت دارند غذا می‌خورند. فكر نكنید دست‌تان انداخته‌اند یا این‌كه می‌خواهند حال‌تان را بگیرند، نه، رسم‌شان این‌طوری‌ست. این چیزها را هم دارند ولی با وجود این همه سروصداهای مختلفی كه از خودشان درمی‌آورند هرگز بوق نمی‌زنند، این از افتخارات همه‌شان است و چه چیز مهم‌تر از این؟ آدم افسوس می‌خورد.
این سیگار پنجاه و هفت چه دلگرمی عجیبی به آدم می‌دهد وقتی سفر طولانی است. لابه‌لای آن همه سیگار با قدوقواره و رنگ و روی مختلف، برای خودش كسی می‌شود، سری میان سرها كه همه می‌خواهند امتحانش كنند. این سیگار پنجاه و هفت با آن ادعای سه رنگ پرچم ایران كه رنگش در هیچ بسته‌ای مثل بسته‌ی دیگر نیست، چه دلبستگی غریبی می‌شود وقتی لابه‌لای كافه‌ها گم شده‌ای، وقتی گوشه‌ای نشسته‌ای و همین‌طور خیره به این سه رنگ و كلمه‌های فارسی‌‌اش فكر می‌كنی. یا وقتی كه فقط به‌خاطر كمی آفتاب كه آن جا قحطی‌‌اش است می‌روی بیرون و قدم می‌زنی.
درست است كه مثل ایران نمی‌‌شود كه وقت پیاده‌روی كسی بیاید و با پس گردنی یا فحش و بد و بیراه خوب امر به معروف و نهی از منكرت كند ولی با این حال قدم‌زدن و پارك رفتن و این چیزهای‌شان بگی‌نگی كمی راحت‌تر است. حداقلش این است كه  كسی نمی‌پرسد چرا این‌جا راه می‌‌روید یا سین‌جیم نمی‌شوید كه چرا آمده‌اید پارك این‌جا، ولی خانه‌تان آنجاست. لازم هم نیست هر خراب شده‌ای می‌روید شناسنامه همراه‌تان باشد، همین‌طور معمولی می‌روید بیرون و شروع می‌كنید به قدم زدن.
توی این پیاده‌روی‌‌ها خیلی چیزها می‌بینید. امكان دارد همان‌طور كه پنجاه و هفت‌تان را دود می‌كنید كسی را ببینید كه از زور آزادی یك كارهایی می‌كند، آن هم جلوی چشم همه. شناسنامه‌های‌شان را هم ببینید چیزی دستگیرتان نمی‌شود. فقط همین را بگویم كه كار مورد نظر از همان كارهایی است كه وقتی توی ماهواره نشان می‌دهند همه دستپاچه می‌شوند و می‌دوند دنبال كنترل. همه یك جوری نشان می‌دهند كه یعنی ندیده‌ایم ولی مگر می‌‌شود. دیده‌اند، خوب هم دیده‌اند ولی از زور خجالت، ما كه هیچ خودشان هم آن طرف را نگاه می‌كنند. بعداً می‌گویند فیلم‌های آنجوری‌شان را از یك شب به بعد می‌گذارند كه روی فلانه بچه‌هاشان تأثیر نگذارد، كه حتماً هم نمی‌گذارد.
امكان دارد توی این قدم زدن‌ها دو نفر را ببینید كه دعوایشان شده، خودتان را قاطی نكنید بگذارید خوب لش هم را بیاندازند. نباید دخالت كنید. مطمئناً همه چیز مسیر قانونی خودش را طی خواهد كرد. مبادا بدوی وسط و جداشان كنید. جریان این‌طوری است كه باید بایستید تا پلیس بیاید. خنده‌دار است، آن‌ها دارند سر هم را می‌كنند ولی تو خیلی خونسرد ایستاده‌ای و نگاه می‌كنی. پلیس هم فقط توی فیلم‌ها زرتی می‌‌رسد، تا آن وقت هم هر كدام بزنند، تو تماشا كرده‌ای. خب چرا دخالت كنی، آن هم وقتی كه همه چیز قانونی دارد جلو می‌رود.
ممكن است در حین قدم زدن اتفاقی برای‌تان بیفتد كه مجبور شوید بروید دستشویی. خب با یك جریانی مواجه می‌شوید كه كمی پیچیده است یا حداقل درآن وضعیت پیچیده می‌شود. جریان توالت‌ها و شیرهای آب‌شان هم از آن برنامه‌هایی است كه كسی نمی‌تواند منكر شود، یعنی جای حاشا ندارد. متأسفانه توی «انگلیسی در سفر» هم هیچ هشداری در این مورد داده نشده. به هرحال اول از همه باید پول‌تان را خرد كنید. پول‌تان را خرد نمی‌كنند. پس سریع اقدام كنید و یك چیزی بخرید كه باقیمانده‌اش بتواند در توالت را باز كند. ازاین‌جا به بعدش به‌طور طبیعی اتفاق می‌افتد یعنی شروع می‌كنید به دویدن. بدوید یك طرفی، هر طرف شد فرقی نمی‌كند چون حالا حالاها باید بدوید. این طور فكر نكنید كه جابه‌‌جا برای رفاه شهروندان توالت عمومی كاشته‌اند. نه این خبرها نیست، بدوید.
اولش آدم به روی خودش نمی‌آورد. می‌خواهد خونسرد نشان بدهد. می‌خواهد حركاتش كنترل شده باشد. دوست ندارد جوری باشد كه كسی بفهمد. بعد یواش یواش وقتی می‌فهمد دیر شده كه دیگر خون جلوی چشمش را گرفته و فقط می‌دود. این كارها را اگر نكند آخرش یا مجبور می‌‌شود برود كافه یا رستوران كه خیلی بیشتر از این حرف‌ها برایش آب می‌خورد، كه به درك، حاضر است چند برابرش را هم بدهد ولی راحت شود.
اما آن تو از توالت فرنگی كه بگذریم خودش ماجراها دارد. وجداناً‌ باید برای شیرهای آب‌شان چند تایی كاتالوگ یا از این برچسب‌های راهنما و طرز استفاده و از این حرف‌ها درست كنند. برای هر چرت‌وپرتی هزار تا برگه و كاتالوگ دارند ولی این‌جا را حقیقتاً كوتاهی می‌كنند. یك مدلش طوری‌ست كه همه جای دنیا دارند یعنی شیر را می‌چرخانی بعد آب می‌آید. خب طبیعی هم هست. یك مدلش این‌طوری‌ست كه می‌روی شیر را بچرخانی نمی‌چرخد. بعد می‌فهمی باید بكوبی توی سرش تا آب بیاید. یك مدلش یك طوری‌ست شبیه كوبیدنی‌ها ولی هر چه بكوبی بی‌‌فایده است. باید شیر را بكشی بالا تا آب بیاید. یك مدلش یك جوری‌ست كه فقط یك شیر دارد. بعد آن را هم باید پایین بالایش كنید هم چپ و راستش. یك مدلش هست از همه مسخره‌تر، شیر ندارد. می‌مانی معطل. بعد خوب كه می‌گردی یك پدالی پایین پایت پیدا می‌كنی فشارش كه می‌دهی آب می‌آید. یك مدلش این طوری‌ست كه هیچ نشانه‌ای وجود ندارد. چیزی كه می‌‌بینی یك لوله است كه آمده بیرون، همین. نه جای كوبیدن دارد نه جای كشیدن، نه پیچی‌ ا‌ست و نه پدالی. ولی اگر همین‌‌طور اتفاقی دستت برود زیر لوله، آب خودش می‌آید.
این كارت تلفن مادرمرده را فراموش نكن. تا این بوق آزاد را بشنوی كمرت خورد می‌شود. یاد بگیر، همین‌جا از چند نفری بپرس. مخابرات و این‌حرف‌ها نیست. نشان دادنی نیست. جریان ساده‌ای‌ست. از هر بقالی‌ای می‌توانی بخری. از هر دكه‌ای می‌شود خرید. این‌طور نیست كه بگویی اصلاً‌ تلفن را حذف می‌كنم. اگر رسیده‌ای باید زنگ بزنی و بگویی: «رسیدم» مگر غیر از این است؟ اجباری‌ست. فقط نباید بترسی. گفتم جریان ساده‌ای‌‌ست. اول از همه خریدن كارت است كه تماماً‌ نشان‌دادنی‌ست و بعد استفاده كردن.
این‌‌طور نیست كه به هر تلفنی رسیدی بشود زنگ زد. آن‌ها هم برای خودشان حساب و كتابی دارند. آن تلفن‌ها حتماً‌ علامتی دارند كه یعنی «راه دور» كه حقیقتش من پیدا نكردم. یك مقدار علافی دارد. پنج‌-شش تلفن را كه امتحان كنی یك‌‌شان درست از آب درمی‌آید. یك كد هفت-هشت رقمی هست كه باید بگیری. اگرلابه‌‌لایش ستاره‌ای، ضربدری هم دیدی فكر نكن بی‌خود گذاشته‌اند، بزن. بعد یك خانم خوش‌صدای ضبط شده‌‌ای از آن طرف چیزهایی می‌گوید. به هر زبانی هم گفت اهمیتی ندارد، آن‌ها سر زبان چشم‌‌هم‌چشمی دارند. مهم این است كه هول نشوی و فكر نكنی چیز خیلی مهمی گفته است و تو نفهمیده‌‌ای. منظورش این است كه بعد از بوق یك كد دیگر هم هست كه باید بگیری، همین. توی آن یك ذره كارت می‌گردی و می‌‌بینی یك عدد هفت-هشت رقمی دیگرهم چپانده‌اند. آن را كه بگیری تازه رسیده‌ای به بوق آزاد. حالا بگیر. دو صفر نود و هشت را بگیر.
شماره‌‌ها را بادقت بگیر كه مجبور نشوی دوباره این هفت خوان را رد كنی. لجت درمی‌آید اگر اشتباه بگیری یا شك كنی.
درست است كه فقط می‌خواهی بگویی: «رسیدم» ولی این رسیدم بدجوری برایت آب خورده، تازه آن هم اگر شانس بیاوری و بچه خواهرت بدو بدو گوشی را برندارد.
به فرنگ می‌روی؟ چراغ قرمز را فراموش نكن.
چراغ قرمز بیچاره می‌كند آدم را. لاكردار نفس آدم را می‌چیند. قدر این تهران خودمان را بدانید. از هرجا، هر وقت دلت خواست، همچین راحت اراده می‌كنی و می‌روی آن طرف. نه كس و كارت را می‌‌برند زیر سوال، نه چپ‌چپ نگاهت می‌كنند، نه كسی ناراحت می‌شود و نه بی‌ادبی است.
اگر خیابان لاغر باشد یك چراغ روی شاخ‌ات است ولی اگر همچین پت‌وپهن باشد تا برسی آن طرف دو تا چراغ بهت می‌خورد. حالا این‌ها كه خوب است. دم این كوچه باریك‌ها كه می‌بینی خیلی زور دارد. آدم می‌خواهد چراغ را بكوبد توی سرشان. سر هر كوچه‌ای چراغ گذاشته‌اند، بی‌خود و بی‌جهت، هیچ خبری نیست. نه ماشینی می‌‌آید و نه جای پررفت‌وآمدی‌ست كه بگویی نظم عمومی‌‌شان فلان می‌‌شود. آن وقت همین‌طور بی‌دلیل باید ایستاد تا چراغ‌شان سبز شود. واقعاً ‌صبوری می‌خواهد. صبوری می‌كنی و همین‌طور حیران در و دیوار را نگاه می‌كنی تا سبز شود. اجازه كه فرمودند راه می‌افتی. چهار قدم آن‌ طرف‌تر باز چراغ كاشته‌اند. ای بابا، آخر هر چیزی حدی دارد، اندازه‌ای دارد.
كلاً ‌از این چراغ‌هاشان همه كلافه می‌‌شوند، پیاده و سواره هی این پا-آن پا می‌كنند. سواره‌ها كه بدترند. سواره‌ای كه تاكسی هم گرفته باشد كه هیچ. تاكسی هم كه برای خودش برنامه‌ها دارد. همچنین با ادب در صندوق را باز می‌كنند كه ساكت را بگذاری كه نگو و نپرس. یعنی راه دیگری برایت نمی‌گذارند. خب اولش هم كیف دارد. تحویلت گرفته‌اند، احترامت را داشته‌اند ولی بعد كه می‌خواهی پیاده شوی خفتت را می‌چسبند. بابتش پول می‌خواهند. اعتراض هم بكنی آیین‌نامه‌شان را نشانت می‌دهند. خب اگر از اول بدانی آن ساك صاحب مرده را می‌گذاری روی پا ولی نمی‌گویند كه. كلك‌هایشان این‌طوری‌ست: باادب و قانونی.
چهار نفر باشید یك تاكسی نمی‌توانید بگیرید. اولش مسخره‌تان می‌آید، باورتان نمی‌‌شود. فكر می‌‌كنید شوخی می‌كنند بعد می‌بینید كه خیلی هم جدی است. در قدم اول مثل شیر، كمی طلبكارانه می‌پرسی: «چرا؟» بعد با كمی عقب‌نشینی جوری كه یعنی خیلی بدیهی است می‌گویی: «جا كه هست.»
ولی فایده ندارد هر چه جز بزنی قبول نمی‌كنند. مجبور می‌شوی از در دیگری وارد شوی تا بلكم جور شود. مجبوری طوری بگویی كه یعنی حق طبیعی توست. ولی نمی‌شود. آیین‌نامه‌ برایت رو می‌كنند. به عقل آدم توهین می‌كنند با این قانونشان. برای هر چیزی قانون گذاشته‌اند. دستت را بی‌‌هوا توی دماغت كنی باید جواب پس بدهی، حساب و كتاب دارد. با زور قانون اعصاب مردم را خرد می‌كنند. وقتی از شور به در شود مثل حرف زور می‌ماند چه فرقی دارد. فقط اسمش قانون است.
قانون گذاشته‌اند كه كسی را با ریش به دیسكو راه نمی‌دهند یا با كتانی راه نمی‌دهند. خب این حرف زور نیست. حالا اگر این قانون را ما گذاشته بودیم همچنین می‌كردندش توی بوق كه بیا و ببین. یك آبروریزی‌‌ای راه می‌انداختند آن سرش ناپیدا. بی‌برو برگرد پای حقوق بشر را هم می‌كشیدند وسط. بعد هم با هر چه آدم ریش‌دار هست مصاحبه می‌كردند و توی همه‌ی «صدا و سیما»هاشان پخش می‌كردند.
اما ما چه كار می‌كنیم، هیچ. درواقع كاری نمی‌شود كرد، قانون‌شان است. از این شهر كوبیده‌ای رفته‌ای یك شهر دیگر كه بفهمی دیسكو دیسكو كه می‌گویند یعنی چه. راهت نمی‌دهند. آن هم به خاطر ریش.
به یكی از این قلچماق‌هایی كه دم در می‌گذارند گفتم: «چرا؟»
دستی به صورتش كشید و با پررویی هر چه تمام‌تر توی صورتم نگاه كرد و گفت: «گو.»
گفتم: «گه باباته.»
با اخم گفت: «گو؟!»
با خنده گفتم: «آره گه.» ■

قصه پسرکی به نام طوفان

یه  شب  طوفانی  در ۲۸ آبان ماه  یکی از سالهای اواخر دهه ی شصت  یه بچه ی سر راهی  سمت محله ی ضرب  ، بعد پل باریک رودخانه ی  زَر   پیدا شد... . 
سالها بعد  *****


  • پسرک قصه ی ما خوش صدا و خوش چهره و اهل آواز شد.  

اون همه جا جاشه.  همه  واسش مادرن.  کلی هم داداش داره. اما همگی قرضی  و  اون دلخوشه به رویای  ثابت و  همیشگیش.   رویای شیرین از  روزی که بشه و بیادش و غصه هاش تموم بشه.  کابوس زندگیش  مث خزون  ختم به  بهار بشه.  فرض محال واسش محال نشه.  رویای  اون ااین هستش که یه روزی پیدا  بشه مادر واقعيش ،    مادری که واقعی باشه   نه از این مادرهای فرضی. 
  پسرک بزرگ میشه،  تعبیر رویاهاش  کمرنگ و  محال میشه ،  اون سرگرم تجربه های جدید میشه.   معاشرت واسش  یه مسیر تکراری و  بی رحمی هاش شدید میشه.  خب اون  بچه ی سنگ فرش خیابوناست.  نداشته هرگز   به اسم  خونه و سرپناه، جایی.  میدونه که هستش بچه ی سر راهی.   ولی  میسازه و میسوزه  نداره  اعتراضی

،  نیستش از جنس آه،  و ناله کردن  یا  که زجه و زاری.   . قد کشید  رشد کرد بلطف پرورشگاه،  

ولی نداری هاش و کم و کاستی هاش   رخنه کرده توی  چشاش،  هر دم میکشه روی بوم حسرت  یه نقش  افسوس بعدشم یه نفس عمیق یعنی شکل  کشیدن  آه....    غروب غریب جمعه هاش  همیشه تکراری شده  انگاری  بعضی حس ها  اجباری شده  مث  خیره موندن به نقطه ی نامعلوم و نگاه کردن به عبور لحظه هاش.  سر جمع معجون غلیظی از  حسرت و افسوس و آه.... 

گاه   تیک های عصبی و  قهقهه ی بلند خنده هاش....
پسرک  یه چهره ی آشناست

،   بودن کنارش واسه خیلی ها  آرزو یا که رویای محال و  یجورایی  خورده به اسمش   مهره ی مار.  

اون محبوب ترین  توی دل  دختراست.  

مسیر مدرسه و کوچه پس کوچه هاش ،   دور دور زدناش.   تیپ زدناش.   دخترای شهری   و قصه ی چشمک و نگاه و عشوه و صدا،  .... بعدشم دوستی و معاشرت  و ندا و پیام و قرار   و  سریع پسرک دلزده و فکر راه فرار...  

پسرک نیست جنس   وفا  و  نمونده پای  قرار.. 

ولی  بین آدما ،   واسه خیلیا شده نقش اول  توی سکانس آخر.  

 کمک به همنوع  و  رفیق روز سختی،   اون جلوی چشم آدماست،   ویترین شده  واسه  پرورشگاه.    اون توی محله ی ساغر   نور چشمی  و  عزیز خیلی هاست.   

از بس که بوده  تیتر مجله ی هفته  خسته ست.  اون  نقل مجلسه    و  بحث داغ  همه ست  پای  سماور و منقل.   همه میشناسنش.  اون بی اعتناست و ساکت.   براش عادی شده از بس بوده  توی ستون زرد  و حوادث     محض شایعه ها و  حاشیه هاس.

.  اما خب   محرم راز و  شریک غصه و غماس واسه آدما.    اون همدم بی کسی های آدما س  اما خودش   نداره همدما..  

ساکته   چون توی بی کسی اسیره.  

  مث حاج،  زنبور عسل   هیچ وقت هیچ کسی  مادرشو ندیده...

پسرک   غرق بی کسی هاست،  لبخندای  روی لبش  فقط یه نماست
معاشرت هاش واسه پر کردن کمبود هاست. 
با هرکی جفت میشه  فقط فکر خودشه.  از دست بر قضا  دقیقا  فرداش روز تولدشه.  از بس که هدیه گرفته که  کل سال  تولدشه .   

آغاز هر معاشرت   ملزم  به گرفتن هدیه ی  تولدشه  و بعدش  میره   چون قرار آخرشه.  
دل میکنه ساده،   میزاره میره  مثل قصه ی  پر غصه ی  آشناست.  مصداق کلاغ   آخر تموم قصه هاست،  نقش  اون کلاغه که هرگز به خونه نرسیده. 
  دوستای  یکروز ه اش  زیاده   سر دو روز  انتخابش  عوض میشه چون سوژه هاش  متنوع و  رنگارنگ  از سفید تا سرخ و سبز و سیاه ست.  قلب های شکسته از  بی مهری و بد عهدیش   زیاده .    دلش میخواد  نباشه پیاده. . چند قدم  رفیقه شفیقه  اما سر چهار راه اول   پیچیده به راست.  اخرشم  مسیرا  سواس . 
یه لشکر دختر از داغ دستش  قلب شکسته و اسیر کنج غم هاس.  اما  پسرک توی هفت تا آسمون رهاست. 
قصه های دوستیاش  همیشه، بوده با  فرجام تلخ یا که قعر و اشک و آشتی،  آه و ناله و حسرت و کاشکی....
پسرک رسیده به بیست،   توی قلبش جز  حسرت یه مادر   کسی نیست.   بارون میباره  و پسرک شب زنده دار قدم میزنه تا گم بشه زیر بارش بارون  غصه هاش.  خیس میشه همیشه گونه هاش،    میشکنه هر بار توی غماش بیصدا.    نمیخواد اسیر غم و ماتم بشه،   از تکرار غصه های تحمیلی  افسرده شه .   نمیخواد از غم  بسوزه مث  شمع  آب بشه  کم بشه ،    اون میخواد مث خورشید،  نور بشه،   سراسر قلبش شادی و شور بشه.  بساط خوشبختی  براش جور  بشه  از پرورشگاه  بره   دور بشه.  

   اون  نگرانه.   از شوق زنده بودن و این فرصت ناب زندگی نشه یه وقت یهو سرد بشه   از ادمای شهر طرد بشه،  توی  دره ای  به شکل تباهی پرت بشه.  پس پسرک میخنده اما بغض لجباز و  کهنه نشسته دیگه توی صدا و چشاش.  پسرک میگفت به خودش توی آیینه  ؛

    پسر نشه مشکلات  سد راهت بشه،   هروقت اگه غصه اومد سراغت،  تو داد بزن،  جیغ بکش،  جیگر این دنیا رو به سیخ بکش .  یه سنگ گنده بردار  پرت کن سمت دردات.   بعدش خنده کن به غمهات.   

پسرک با خودش زمزمه میکنه و به کنایه و گلایه از تقدیر  میگه؛  

زکی!  حتی آیینه هم  تکیه زده به پشتی.  من چی بگم که  پشتم  کسی نیست و تکیه زدم به خدا بجاش.    فقط نمیدونم خدا حواسش کجاست  که اینجور غریب و صبور و سر به هواست. 

   پسرک خیره مونده به  خودش  توی  آیینه ای که قد نماست،    آینه ی ایستاده میخکوب  تکیه زده به دیوار سنگی. .  چارچوب  قاب چوبی،  تراشیده  شده و پر نقش و نگار  شده رنگین 
. پسرک غزلفروش خیره به تصویری پاشیده غمگی... 

  •    روز موعود  سرزده رسید و سراسر در سکوت مبهمی گذشت... 
  •   سیاهی اومد  توی دلش  خونه کرد ،   کلی از بدی های روزگار و جبر  و آدماش   بهونه کرد....     نور امید رو توی دلش  فوت کرد  همه چیزو به چشمش  سوت و کور  کرد،،   غروب پر غم  به جمعه رسید و  فرجام  تلخ قصه  آغاز شد ..... 
  • سکوت روی لبش  مُهر و موم شد   ،   شهر خالی از آهنگ و ساز و آواز  شد...._     

     پسرک کوله بارش پر شده بود از  غم،   ته کشیدش همون یه مقدار صبر...

  ،   آسمان ابر ،

 . رودخانه به چشمش  سنگ قبر شد

    دل آسمون گرفت،     عبور دو ابر سیاه 

 برخورد از جنس  سوم  و  صدای  بلند رعد     

فضای شهر  سرد و ساکت  و  مرموز شد

     صدای غرش  رعد بعدی     دل آدما رو  کَند  

      بعدشم   نم نم بارون و بوی خاک و نم..

      رگبار  شد و بارید  باز  

      پسرک  موند  و  . بارش باران و  خلا  صبر.    

    گونه های خیس  اما زیر چتر . 
  اون   سمت محله ی امین الضرب شد روانه.

   رسیدش به رودخانه ی زرجوب  شبانه .

     ناامید از زمانه . پل باریک  ، آینده تاریک .و...
                افسوس...   هیچ کس صدای سقوطش در رودخانه را نشنید. همانطور که هیچ کس حرفهای پشت سکوتش را نشنید  .  . 
       __--- بر اساس روایتی تلخ از جنس حقیقت---__

         (طوفان _روحت شاد، پرورشگاه مژدهی رشت)

          نوشته شده توسط ؛ شین براری 

             آبان ۱۳۹۲

بدایه های شین براری

ادامه نوشته

link  novel

یک خاطره از موسی عصمتی  _ اولین شاعر روشندل ایرانی  که مجموعه اشعار خود را به خط بریل در سی و یک مین جشنواره کتاب تهران.منتشر کرد   . 


در ادامه مطلب بروی لینک ها کلیک کنید

ادامه نوشته

آواز خوان در خون

ادامه نوشته

شین براری

ادامه نوشته

نقد شعر نو

کیوان اصلاح پذیر   سایت متن نو 

ادامه نوشته

پسرک دخترنما۲

ادامه نوشته

قسمت اول رمان   پسرک دخترنما

ادامه نوشته

رمان شهر خیس اثر شهروزبراری صیقلانی،

۴۱.txt

                       به‌نام‌او

 

__پیش‌درآمد     

بی‌شک شما نیز طی عبور از مسیر پرفراز نشیب زندگانی با وقوع اتفاقاتی فرای منطق و دور از باور برخورده اید. اما پاسخی منطقی و قابل درک برای اینچنین حوادثی در نمییابیم و دیر یا زود از آن عبور و سرگرم روزمرگی هایمان میشویم . این روزها گاه چنان در روزمرگی‌هایمان غرق میشویم که دلمان برای نجوایِ درونی‌یمان تنگ میشود. همان نجوایی که گاهوبیگاه ما را گوشه‌ی خلوتی از زندگی پیدا کرده و بی‌مقدمه شروع به صحبت میکند. گویی که مخلوقی بی‌جسم و بی‌کالبد و تُهی از جِرم و وزن همچون باریکه‌ی   نوری روشن و عطرآگین در دوران  ابتدای پیدایشمان در جنین مادر ، به سرشتِ وجودمان دمیده شده، که طی عبور از مسیر پر فراز و نشیب زندگی بروی این کُرهِ‌ی خاکی همواره همراه ماست،  همراهی که بی‌وقفه ناظر و حاضر است ، این نعمت الهی  شاید یکی از بزرگترین دلایلِ تفاوت و برتری مان با دیگر جانوران باشد ، این نجوا دهنده‌ی الهی،  با نوایی آشنا کنج پنهانِ وجودمان سُکنا گذیده و سالهاست از طریق الهامات در پستوی ذهنمان نجوا میدهد و با صدایِ بیصدایش ، لحظات را سراسر مملوء از احساسی ناب میکند ،  تنهایی‌مان را فرصتی ایده‌آل برای رساندن صدایِ بیصدایش به احساسمان میشمارد ، و در سکوت شبهای کودکی به مانند صدای وجدان به سراغمان آمده و ما را برای کشیدنِ نقاشی بروی پیراهنِ سفیدِ مادربزرگمان با مداد شمعی سرزنش و ملامت میکند ،  و گاه از خصیصه‌ی متفاوتش نسبت به فردیت جسمانیمان بهره گرفته و بدلیل عدم تعلق به مکان و زمان از لحظاتمان پیشی گرفته و از حادثه‌ای شوم و بد یومن که در کمین مان نشسته ما را آگاه میکند و به , ناشناخته به احساسمان وحی و الهام میکند و ما بیخبر از لحظات پیشِــِ رو سراسر لبریز از دلشوره و اضطراب میشویم ، اما همواره گریزی از تقدیرمان نمی یابیم و تن به چیزی میدهیم که گویی از پیش برایمان معین شده. اما هرچه بزرگتر میشویم ، غرق در روزمرگی‌ها و مسایل گوناگونی شده و دغدغه‌هایمان مارا در آغوش کشیده و از شنیدنِ صدا و نجوایِ درونی‌مان دور میکند ، یکی از راههای برقراری و تقویت ارتباط با نجوای درون ، تَمَرکز و بهره‌گیری از ورزش روح ، و سفر به اعماقِ خویشتنِ خویش است ، ولی در این میان هستند افرادی که مسیری متفاوت را برای گوش فرا دادن به نجوای درونی‌شان یافته‌اند ، بطور مثال همگان شنیده‌ایم که بسیاری از شاعرین مشهور میگویند ’‘که سرایش اشعارشان حاصل تلاش فکری‌شان نبوده و نیست و آنها و قلم‌شان تنها یک وسیله‌اند که اشعاری که وجودشان الهام گشته را در آن لحظه ثبت و ماندگار کرده‌اند‘‘ بنابراین میتوان ،اینگونه استنباط و برداشت نمود که قلم نیز یکی از راههای رساندن صدایِ این نجوای بیصداست. بی شک شما هم در زندگی با افرادی با احساس مواجه شده‌اید که گوشه‌ای خلوت در میانِ همهمه‌ی شلوغِ روزمرگی‌ها می‌یابند و بی هدف و بی موضوعی از پیش تعیین شده بروی تکه‌کاغذی سفید خیمه میزنند ، خیره به صفحه‌ای سفید یا منظره‌ای پُر از خالی و هیــچ میمانند تا ناگفته‌هایی ناشناخته و غریب  از احساسشان لبریز شده و بروی خطوط موازی کاغذ ، سرازیر  گشته و حرف به حرف ، واژه به واژه بر تن خشک کاغذ چکیده و کلمه ‌ای نقش ببندد . آنگاه کلمه ها را یک به یک به خط کشیده تا با چیدمان واژگان‌شان به حرفی نو و جدید برسند. و یا بطور عموم اکثرا در طی زندگی خودمان نیز به دلایل متفاوت ، دست به قلم برده ایم و دست‌نویس‌هایمان را جایی در همین گوشه کنارها گذاشته‌ایم ، از طرفی میتوان ، با کمی جستجو دلنوشته‌هایی از افراد گوناگون غریبه یا آشنا پیدا کرد که در مقطعی از زندگی در وصف احساسی مختص همان زمان بر تکه کاغذی دلنویس کرده‌اند....  ٭با توجه به اهمیت و ارزش یک دست‌نوشته‌ ویا دلنویس ویا یادداشت روزانه و قدیمی که از فردی مشخص در زمان و مقطع کلیدی و سرنوشت‌ساز از زندگیش نوشته و بجای مانده میتوان محکمتر و مستندتر از هرحالتی ، داستان و روایت زندگیش را نقل کرد ، حال نیز من در این کتاب با آوردن متنِ دست‌نویس‌ها ، دلنوشته‌ها ، نامه‌ها و عاشقانه‌هایِ شخصیت‌های داستان به درک بهتر‍ِ روحیات و احساساتشان یاری رسانده‌ام تا بلکه شما مخاطبِ عزیز نیز زین پس به نوشتن و ثبت احساساتتان در طی زندگی ترغیب و تشویش شوید .  _ در این میان چه زیباست که با کمی توجه و تفکر به تفاوت یک دستنویس با دلنوشته ، یاد بگیریم که گاه باید خودمان را در سکوتی مطلق و فارغ از روزمرگی‌ها به کنج خلوت خیالمان برده و در اختیار نجوای درونی‌مان بسپاریم ، آنگاه قلم به دست گرفته و با دایره‌ی واژگانِ ناقصی که داریم برای ادایِ حقِ مطلبی که نجوادهنده‌ی مطلق به وجودمان الهام کرده بکوشیم. زیرا دلنوشته  مثل افسانه‌ای کهن نیست ، بلکه حکایتی تعلقی واقعی و ماندگار است که نویسنده‌اش همچون  ردّ پایی از نجوای درونش در گذر زمان بجای میگذارد،  همچنین یک دلنوشته‌ی حقیقی ، بی شک به دلها خواهد نشست حال قابل ذکر است که در این اثر ، تمامی دست‌نوشته‌ها و دلنویس‌ها کاملا برابر با اصل‌شان آورده شده اما لذوما دلیل بر حقیقی بودن و استناد جزء جزء  داستان نبوده و نیست. مقدار  زیادی از وَهــم و اوهامی که به داستان افزوده گشته  حاصلِ باورهایِ شخصیِ راوی میباشد . حال با عنایت به موارد گفته شده، خدمتتان عارضم که  بنده‌ی حقیر  کوشیده‌ام که به کلیّت داستان پایبند مانده و در این بین به تاثیر مبحث تقدیر یا سرنوشت نسبت به میزان مالکیت هر فرد بروی فراز و نشیب سرگذشتش اشاره‌ای نامحسوس کنم که خودش داستان جدالِ همیشگیِ جبـــرِ روزگار و حق انتخاب و اختیاری است که در طول تاریخ ذهن آدمهای حقیقت جو را به خودش درگیر کرده است.  این داستان در طی مسیر پر پیچ و خم خود ، یک مبحث ثابت و یا مصائب یک فرد را دنبال نکرده و در طول مسیر به چهار گوشه‌ی روزمرگی‌های یک شهر شلوغ سَرَک کشیده و مشتی از خروار را با کمک واژگان به خط میکشد، در این بین نیز نیم نگاهی هم به ثبت خاطره ویا دست‌نوشته ‌های معمولی و دلنوشته‌ی شخصیت‌ها و گاه حتی نامه‌ها‌ی عاشقانه ‌می‌اندازد  ، از مباحث موجود طی روند داستان میتوان به مواردی مانند:  ،( تاثیر ماورا بر زندگی_ بدبینی_ سوء‌تفاهم _حسادت _ قانون عشق  _انتظار_ تنهایی _تقدیر_ عواقب تعبیرِ یک آرزوی کودکانه_ حاجت یک نذر اشتباه_  کینه و انتقام _ و نقل روایات حقیقی _ سرگذشت‌ها) اشاره نمود . در نهایت امر این داستان به هیچ وجه رمان عاشقانه و یا داستان بلند نیست و از ابتدای امر هدف از نوشتن این اثر ، خلق یک اثر عامه‌پسند نبوده ، بنابراین از چارچوب معمول و رایج در اکثر داستانها ، تبعیّت و پیروی نگردیده، ازاینرو در داستان‌های اول تا پنجم از دیالوگ‌های بین افراد پرهیز شده و به شرح روایت از جانب راوی پرداخته شده تا تصویری کلی و صحیح برای خواننده ترسیم شود.   با آرزوی بهترینها برای شما....  

      ★ ش‍هروز‌براری‌‍‍صیقلانــی                                            

 

   

 

                                      -«حَـــق»-

          

 

             _دیباچه  »›(پیش‌گفتار)

_  (همواره در کنار انسان ها ، در خفا و به‌دور از چشمان آدمیان ، مخلوقاتی ماورایی  و فارغ از جسمانیت و بی کالبد  ، مانند ارواحِ سرگردان، أجنه و پریان در شهری ابری و شاد روزگار می‌گذراندند ، که همچون پریان دره‌یِ گلمرگ از طراوت گلهایِ بهشتی و عطرِ خوشِ عود و کُندور تغذیه میکردند . انسانهایی که در طی گذران زندگی و پیمودن مسیر سرنوشت٫ پیمانه‌ی عمرشان پر میگشت ٫ به مرگ مبتلا گشته و جسمشان را بیجان و خالی از زندگی در دنیای خاکی گذارده و روحشان به سمت نور و خالق بازمیگشت، گهگاه نیز ارواحی در این شهر افسرده و بارانی به زیر ابرهای تیره‌رنگ و وسیع به دام افتاده و سمت سوی نور و مسیر بازگشت را گم میکردند ، ازاینرو به ناچار مجبور به زندگی در این شهر خیس میشدند، و معمولا در خانه‌ای خرابه و یا نیمه مخروبه  و یا حتی حمام‌های عمومی و از کار‌افتاده ، سُکنا میگذیدند تا از تماس با آدمیان خاکی برحذر باشند.....)

 

                                                   

 

                  

 

مکان

رشت_شهری شاد، ولی ابری ، با آسمانی خیس و زمینی بارانی !...

     __ساعــت گردِ بزرگ شهر، و عــَقربه‌های خـَستگی نــاپذیرش  بــی‌‍وقفــه در چرخشی پـُرتکرار و بــی‌نَوَسـان، روزها را یک‍ــ‌به‌ی‍ک‌ از تقویم چهاربرگ دیواری خط زده و به پیش میبرد زندگی را تا زمان در گُذَر ایام سینه خیز ‌پیش برود.  سـاکنــین شهــر همـگــی شـیـــــــــکـــپـوش ،روشنفکـر و غریب‍ـ‌‍نوازند.   _اهالی این شهر در تک‌تک سلولهای وجودشان ، مملوء از هوش زکاوت، عشقی پاک نسبت به خدا میهن و ناموس بوده و در گذر ایام با اعمال خود ، گویای  غیرت و شرافتی بی‌مانند بوده‌اند.  مردمان این شهر در طی تاریخ پرفراز و نشیبشان همواره جلوی تجاوز بیگانگان را به این مرز و بوم گرفته‌اند، از اینرو مجسمه‌ی سرباز کوچک این شهرِ بارانی و اسب و تفنگش ، در مرکز شهر ، خودنمایی میکند. مردمان شهر چتر به دست در سرنوشت یکدیگر از خود ردّ پایی بجای گذارده و عبور میکنند ، آنها به هر طـریقی در راهِ رسیدن به اهـداف و رویاهایشان گــام بر میدارند و همواره راهی برای ادامه‌ دادن و پیشروی در مسیرشان میابند. اما این شـهر ، روحــی بازیگوش و «کَــجـ‍‌‍کـلام‌» دارد که زیرپوسـتش رخـنـه کرده. روحــی که به جسمِ تک‌تـک ساکنـینش حلول کرده و آنها را وادار به استفاده از ادبیاتی متفاوت و کمی غیر مودبانه میکند. اما ناگفته نماند که این کجکلامی با بی ادبی و فحاشی و یا بی‌قید و بندی تفاوت چشمگیری دارد. و نیّت واژه ها در کجکلامی ، بار منفـــــــــی نــــَدارد و منظور از بـکار گــرفتن واژگــان ، بی‌ادبی و تــــوهـین و گـــــُستاخی نـــیست . بـــلکه بٓــــَرخَـــــــلاف دســتور فـــــَرهنگ لغــــات در ســــراسر ایــن مـــــــرزبوم ، درون این شـــهر خـــــیس و ابـــــــری ، دایــــِره‌ی اســــتفاده از واژگـــان ، تــــعریف جـــدید و مــــُتفاوتی از خود ارائه میدهد ، و تـــا آنـــکه جـُزیـــــی از هــــُویّــَت این شـــهر نـباشید ، درک و لـــمس آن دشـــوار و نــامــــمکن اســت .  اما روی دیگر سکه ، غـــم انگیــزتر است . این شهر اسیر نامهربانی هاست،  و زیر هجــومِ ابـــرهایی ناخشنود و لــــجباز ، بین دریاچه‌ی بزرگ و کوههای بلند در خویشتن خویش  تبعید شده.  مردمـــان رنجیده خاطــر و آزُرده‌حــال ، چتر به دست با عبــور از خیـــابانهای بــه هم گـــِره خـــورده‌ی شهــر ، هـمـچون خون ، در رگـهـــای، شـــــ‌ـــهر بــه گـــردش در می آیند، تا قلب شهر به تـــپــِش در آیـد و زندگی در شریان های ان جاری شود.  

 

        

              ★داستان اوّل★             

(مختصری از شوکت، مادر شهریار)         

 زمان_ (سال ۱۳۳۸شمسی)

         _شوکت دختر یک بزرگزاده و  رگ ریشه‌اش از خاندانی اصیل و نامدار بود. او جد در جد ، اهل و ساکن این شهر شـــمالی و بارانــزده بود   شوکت از کودکی دوشادوش با پدربزرگش در پناهِ سایبان یک چتر ، زیر ریزش قطرات نقره تاب ، و بروی زمینی خیس و باران خورده برای سرکشی به املاک مستغلات و هجره های متعددشان روانه‌ی بازار میشد. او از همان ابتدا جَنَم و شهامتی منحصر بفرد داشت. که روز به روز با گذشت زمان و بزرگتر شدن سبب شکلگیری یک شخصیت قوی و جنگنده در او میشد. شوکت که شش سال بیش نداشت ، با زبانبازی و زرنگی ، شروع به دلربایی از کوچک و بزرگ نمود . او سالهای کودکیش را، در موقعیت و مکانی غیر معمول ، و شرایطی غیرعادی سپری کرد. زیرا بدلیل وابستگی و همراهی با پدربزرگش ، همواره همچون دگمه‌ی پیراهنی به وی وصل بود . و لحظاتش  ناگزیر در محیط های جدی و خشکـ بزرگان ، ورق میخورد. شوکت شش سال داشت و فقط تا همین حد میدانست که پدر و مادرش چندی پیش برای زیارت خانه‌ی خدا به مکه رفته اند ، کمی بعد خبر آمد که بین راه مادرش مریض و ناخوش گشته ، و آنها به ناچار در شهری بین مرزی ، برای مداوا ، توقف کرده اند . اما تا چندصباحی ، هیچ خبر و اثری از آنها دیده نشد . تاخیر آنها در ارسال نامه و یا پیغام ، کمی نگران کننده بود.  یک پنجشنبه‌ی آفتابی و بهاری بود که ساعت از ظهر ، فاصله میگرفت و سوی غروب پیش میرفت .شوکت درون حیاط  خانه‌ی ویلایی و بزرگ پدربزرگش ، روی کاشی‌های کف حیاط ، با تکه گچی سفید مربع های به هم پیوسته ای کشیده بود، و با تکه سنگی ، به تنهایی با یک پای بر زمین ، درون مربع ها میجهید و لع‌لع بازی میکرد. که چشمش به حرکات آرام و نرم گربه‌ی سیاه افتاد. سپس به لانه‌ی پرستوهای بالای پیچک یاس نگاهی کرد ، گربه‌ی سیاه و بدطینت محل ، از بازوی درخت انار ، به شانه‌ی دیوار جهید ، شوکت با چشمان درشتش ، خیره به صحنه ماند ، لبخندی از سر بیخبری زد. زیرا آن لحظه ، هم گربه و هم پرستو ها را همزمان درقاب یک تصویر داشت.  گربه اما نقشه‌ای دیگر درسر داشت . گربه با یک جهش و یورش ، چنگـ بر لانه‌ و آشیانه‌ی آرامش و خوشبختیِ  پرستوهای عاشق انداخت. یک پرستو پرواز کرد و سوی آبی آسمان شتافت. آن دیگری در آغوش ِ سیاهه گربه ، غیب گشت. چند پر به آرامی در هوا چرخزنان رقصید و زیر نگاهِ متحیر و شوکه‌ی شوکت ، آرام آرام ، در پیش پایش به زمین نشست . شوکت بخوبی فهمیده بود که چه چیزی پیش رویش رخ داده ، اما نمیدانست که آنچیزی که حاصل گشته ، خوب است و یا بد!..  آن لحظه برای اولین بار در عمرش ، با بی ریاحی و خالصانه ، از خودش پرسید؛♪ یعنی، ایــــن بــَـــده؟.. ®از طرفی خوشحال بود که گربه‌ی دوست داشتنی و زیرکــی که یکبار نازش داده بود ، دلی از غذا در آورده و از سویی دیگر نگران ِ غمِ تنهایی و بی‌‌کسی آن پرستویی بود که از چنگال تقدیر ، پر کشیده و زنده مانده و به ناچار  زین‌ پس تنهاترین پرنده‌ی ساکن پیچک یاس خواهد بود. اما آنسوی درب بسته‌ی خانه، در آرامش و سکوتِ کوچه ، حادثه ای در جریان بود، پرستو ها در آسمان به پرواز در آمده بودند و در گوش شوکت صدای پرستو ها،  طنین انداز شده بود ،  روز ،پنج شنبه بود،   پدربزرگ با صدایی خشدار پرسید؛ شوکـــت!.. شوکَــتی کجایی دخترجون؟.. بیا پیش من تا برات میوه پوست بکنم...   _ش‌ک؛ من اینجام آقاجونــی، الان یهویی پیشی اومد ،یــهویی پیش خونه‌ی لونه‌ی آشیونه‌ی پرستو هاا ، بعد یهویــی ، افتاد روی آرامِ پرستوهـااا  بعد یهــو یهو یهویــی اشتباهی دهانش باز که بود ، یهویی یکیشون  رو اشتباهی  یهو  گیر کردش توی دهانش انگاری!. یکیشونم  پرید آسمون ، گُـم شدش، .آقاجون !.پیشی سیاهه مگه غیر ازآقا موشه ، یهویی ممکنه حوس کنه که پرنده‌های پرستوهای بالایِ درخت یاس رو هم بخوره؟..   پدربزرگ: چی‌چی میگی دخترجون؟ چرا همش بریده بریده حرف میزنی؟،. من که نمیشنوم  چی داری میگی؟   شوکت؛ میگـــَم که آقا پیشی سیاهه میوه ‌ی هلو میخوره؟..   _پدربزرگ؛ نه دخترجون ، گربه که میوه نمیخوره،  ٬®_ شوکت که هرگز شیطنت نمیکرد و دختری آرام و عاقبت اندیش بود ، اینبار سنّـت شکنی کرده و از سر کنجکاوی کنار لبه‌ی حوض ایستاد، کمی به بازی ماهی‌های سرخ و گُـلی ، در درون حوض خیره ماند. دستش را به کمر زد، سرش را چرخاند به آلاچیق و پدربزرگ نگاهی زیرکانه  انداخت. نگاه بعدیش سمت ظرف بزرگ میوه‌ها ، نشانه رفت. دوید و یک هلوی بزرگ برداشت، به لبه‌ی حوض بازگشت، صدای کشیده ‌شدن نوک قلم ، بروی سطح کاغذ ، بگوش رسید. گویی قلم پس از اتمام جوهرش ، بروی تن بی‌متن کاغذ، میلغزد و این‌میان کاغذ ‌است که از درد این لغزش جیغ میکشد. شوکت هلوی بزرگ در دستش را سوی ماهی گلی بزرگ نشانه میرود و میوه را سوی هدفش شلیک میکند، از صدای حاصل از برخورد هلوی بزرگ با سطح آب ، نگاه گربه زودتر از پدربزرگ ، به شوکت جلب میشود.  شوکت که بخوبی میداند ، چنین کاری از وی انتظار نمیرود ، با شرمندگی دستش را جلوی چشمان درشتش میگیرد و ژست شرمندگی و نِدامَـت را بنمایش میگذارد. هلو دیگر تنها نبود، زیرا ماهی گلی که سه دُم داشت و چشمانش همچون قورباغه بیرون زده بود، مُرده بود و همراه هلو بروی سطح آب ، درون حوضچه ، قوطه‌ور بود. نگاه شوکت به جای مرکبی و جوهردان و قلم خطاطی پدربزرگ بروی نرده‌ی چوبی افتاد. پدربزرگ تنها درون آلاچیق بزرگی بود که انتهای حیاط ، خودنمایی میکرد. پدربزرگ و عینک گردش ، خیمه زده بر کاغذی سفید و بزرگ ، به نرمی ، قلم خوشنویسی را درون جوهر مرکبدان ، فرو میبرد و با وسواس حروف را نستعلیق و کج ویا سربه‌سر کنار یکدیگر ، به خط میکشید ، آنگاه از بالای عینکش ، نگاهی مغرورانه و ازخودراضی به کاغذش می‌انداخت. پدربزرگ گهگاه از سر تفریح و یا برای پرکردن اوقات فراقتش ، در زمینه ‌ی خطاطی و یا حتیٰ شعر شاعری ٫ نیم نگاهی داشت و به هر کتاب و یا مطلبی که با  خیام مرتبط میگشت ، ســــَرَک میکشید . او هرچه بود بی ادعا و کم حرف بود ، و از اطرافیان پنهان مینمود که خودش هم در خلوتش ، شعر میسراید . زیرا بخوبی میدانست که همگان او را بعنوان مردی سالخورده و خردمند درون کسب و کار میدانند ، و در انظار عموم و جمع بازاریان، وی به سرسختی ، پشتکار  و مدیر و مدبر بودن ، شهرت داشت  ، و زبانزد خاص و عام بود. حال شاید میپنداشت که چنین روح لطیف و ظریفی که قادر به شعر سرودن باشد ، به وجهه  و شخصیت زبر و خشک و نچسب او نمی‌آید.   آفتاب بروی شهر میتابید، او یک قورت از استکان کمر باریکش، چای‌خورده بود.  که خدمتکار خانه ، هراسان و نفس نفس زنان ، خبری از پدر و مادر شوکت آوردو گفت؛ حاج‌آقا حاج آقا الان شنیدم که مابقیه‌ی اهالی محل که با کاروان  خانم و آقا رفته بودن سفر حج ، برگشتن و رسیدن شهر،  پدربزرگ؛ ای کاش زودتر یه خبری میگرفتی تا یه گوسفندی زیر پای بچه‌ها  قربونی میکردم، بجنب سریع عبای سفیده با گیوه‌ام رو بیار، یه اسفند دود کن....  _® آن لحظه شوکت نه خوشحال شد و نه اینکه ناراحت . او بیشتر نگران جداشدن از پدربزرگش بود. زیرا میدانست که تنها مدت کوتاهی به امانت ، نزد پدربزرگش سپرده شده. آنروز با سلام و صلوات ، و هجوم همسایه ها و دود اسفند ، به لحظه‌ی موعود نزدیک میشد ، پچ پچ و زمزمه های درگوشی و خاله‌زنکانه‌ای درون محیط خانه ، و بین اهالی رد و بدل میشد . شوکت تنها بفکر ، لو نرفتن و ماسمالی کردن ، ماهی قرمزی‌ست که به قتل رسانده . پرستوی بیوه و غمگین به آشیانه باز میگردد ، تخم هایش نشکسته ، اما شریکش قربانی چشم حسود روزگار و نگاه زیرک گربه شده . عاقبت در میان بهت و حیرت همگان ، از عمق افرادی که تجمع کرده و جلوی درب خانه هجوم آورده بودند ، یک چمدان بزرگ و سبز رنگ دست به دست به پیش آمد و به روی ایوان رسید . آنچنان بروی چمدان خاک نشسته بود که گویی از دل طوفان شن ، خارج گشته . نهایتن در چشمان نگران و متفکر شوکت ، در قاب تصویری مات و مبهم ، از پشت دود اسفند ، خانمی رنگ پریده و لاغر اندام سبز شد. که شباهتی به مادرش نداشت . اما در فوران افکاری مجهول و متشنج ، که در سَـرِ تمامی حُضار ، میجوشید ، سکوت فراگیر و حاکم شد . شوکت باز از خودش پرسید ؛ ♪یعنی ایــــن بـَــده؟...  ® اما اینبار پاسخی واضح وجود نداشت . آن زن ، همسفر و هم‌کاروان مادر و پدر شوکت بود ، که از آنها برایشان خبر آورده بود. آنها در مسیر بازگشت به دیار ، در طوفان شنی شبانه اسیر و مفقود شده بودند . و چون چمدان آنها بار بروی شتر آن زن بود ، در نهایت توانسته بود تنها چمدان را به رسم امانتداری به دست آنها برساند. شوکت ، آنقدر کودک بود که ندانست ، چه چیزی رخ داده ، اما از ته قلبش میخواست که آن مردم و همسآیگان از حیاط خانه‌ی پدربزرگش خارج شوند، و او هلوی درون حوض را برداشته بلکه آن ماهی گلی ، باز زنده شود،  آنگاه او هلو را بر روی شانه‌ی دیوار گذارد. تا بلکه گربه‌ی سیاه‌دل ، با خوردن آن ، از خیر خوردن پرستو بگذرد.     _سالها گذشت و شوکت از آن دوران به آرامی عبور کرد.  هر چه بزرگتر که شد ، مهر و محبت دستان پدربزرگش را بیش از پیش لمس نمود. همه وقت و همه جا با وی همراه گشت. او بطور اکتسابی و دلخواه ، اغاز به یادگیری قانونهای نانوشته و رسم رسوم های رایج در عُرف بازار نمود . او ، با تماشای حوادث و وقایع روزمره ، یاد گرفت که چگونه با هر مسئله ای برخورد و از هر حادثه ای سربلند بیرون بیاید . او در گرفتن حق و حقوقش توانا و موفق بود . او بجای بازی کردن با کودکان هم سن و سالش ، با بزرگان و اهل کسبه‌ی بازار ، وقتش را میگذراند. از همان کودکی حاج‌آقا بزرگ ، حساب خاصی بروی وی باز کرد . و او نگین تاج پادشاهی‌اش شد. شوکت و علی پسرعمو و دخترعموی یکدیگرند اما با هم روابط گرم و صمیمانه‌ای ندارند. علی ساکت و درونگراست، بی آزار و خاموش، برخلاف شوکت ، که شر و شور است و سرش درد میکند برای گرفتاری، او و علی تنها نوه‌‌های ارباب صیقلانی هستند . ارباب صیقلانی ، مردی خَیِر و متواضع بود ، او را همگان به اسم حاج اقابزرگ درون شهر میشناختند . و به کارهای انسان دوستانه‌اش معروف بود.  ، علی از دست حرف مردم و برای درآمدن از زیر سایه‌ی پدربزرگش ، خانواده را ترک کرد و گوشه ای از محله‌ی سرخ ، مغازه‌ای اجاره نمود ، و پیشه‌اش لحافدوزی شد ، او هرگز ازدواج نکرد ، اما روزگارش بر عشقی عجیب و بی مانند گره خورد . گویند که روزی در نگاه اول، عاشق و دلداده‌ی دختری خوش سیما گشت، ولی دخترک ساکن این محل و یا شهر نبود ، حتی از اهالی شهرهای اطراف نیز نبود ، بلکه مسافری از عالم غیب بود که کسی نمیداند از کجا آمده و به کجا رفته است . شوکت نیز در غیبت پدرش ، عصای دست حاج آقابزرگ یعنی پدربزرگش شده بود ، که از بس به تنهایی امور کسب و کار و هجره های پرتعداد حاجی را گردانیده بود ، که همگی او را بخوبی و نیکی میشناختند ، در مقابلِ شوکت ، همگان دست به سینه و آماده باش بودند ، شوکت به صغیر و کبیر باج نمیداد و حق را از ناحق ، تمیز الَک میکرد . سرش درد میکرد برای گرفتاری و جنگ و جَدَل . از هیچ بحران و چالشی ، روی گردان نبود ، و با فراق باز به استقبال ماملایمات میرفت. او سالهای نوجوانی و اوایل جوانی‌اش را آنچنان در انجام امور بازار ، ارباب رجوع ، سرکشی به امور امریه ، املاک و رفع و رجوی مصائب و معایب سپری کرد که یادش رفت عشوه و ناز و ادای معمول و رایج درون دختران دم بخت را بیاموزد. او هربار از تعریف و تمجید بزرگان و اهل فن و کسبای قدیم و اصیل بازار در خصوص خصلتهای خوب و موفق خویش ، نیرویی هزار برابر از پیش میگرفت ، گویی همین تعریف تمجیدها برای خوشبختی ‌اش کافی بود. آخرين روزهاي زمستان طي مي شود و بهار در راه است. به تدريج از سرماي هوا کاسته مي شود. باران متوقف شده ولي آسمان هنوز ابري ست. خروس مي خواند و سگ پارس مي کند. شوکت پر انرژی و حاج‌آقا‌بزرگ  بی‌رمق و بدحال است و توانِ حرکت ندارد. چهار ستونِ بدنش خشک شده و قادر نيست خود را تکان دهد. دکتر به شوکت وعده داده که حاج‌آقا بزودی بهبود یافته و سلامتی و توانش را بازمیابد. یک سال دیگر نیز به پایان رسیده بود و  روزها یک به یک خط خوردند ، و ماهها از تقویم عبور کردند تا که آرامش شهر ، جایش را به شلوغی و داغیِ بازارِ شب عید میداد . در ازدحام مردم و شلوغیه خیابانها و گذرهای منتهی به مرکز شهر ، کلانتری ها و شهربانی  نقش و وظیفه‌ی ِ برقراری نظم و آرامش را برعهده داشت.  آن روزها ، مردمان شهر ، سری نترس و دلی دریایی داشتند ، آنها در لحظه زنده بودند و تمام و کمال ، تک‌تک ثانیه ‌هایشان را زندگی میکردند ، و ترسی از قانون و صاحب قدرت نداشتند ، تنها معیار و ملاکشان ، گرفتن حق و فریاد زدن صدای آزادی ، و ابراز وجودشان بود. بعبارتی ، همگان میدانستند که هر چالش و دردسری ، همچون صحنه‌ی آزمون و امتحانی‌ست که آنان را در بازیِ زندگی ، مَحَک میزند. پس بسیاری از اهالی شهر ، منتظر فرا رسیدن چنین لحظه‌ای بودند . تا به جنگ و نَبَرد با بی‌عدالتی و ظلم بروند ، و اینگونه جوهره‌ی وجودی‌شان را به مَحرز  نمایش بگذارند و خود را اثبات نمایند . از اینرو معیارها به گونه‌ای غیرمتعارف و غیرمعمول شکل گرفته بود بعبارتی عده‌ای انگشت شمار در سطح شهر بدلیل درگیری های متعدد و شهامت و شجاعتی فاقد عقل سلیم و خالی از منطق در دعواها و زد و خوردهای فیزیکی ، سرشناس و شهره‌ی شهر شده بودند و در آن دوره‌ی زمانی و مقطع کوتاه از زمانه به اسم لات شناخته میشدند، البته این عنوان در آن دوره به هیچ وجه بارِ منفی نداشته و دارای عرج و احترامی خاص بود. در نهایت بین لاتهای متعدد شهر ، به ندرت و انگشت شمار بودند که پایبند و وفادار به چهارچوب و مرام مسلک ویژه‌ی لاتی باقی بمانند زیرا دوره‌ی چاقو و چاقوکشی به سر آمده بود و گنده‌لاتهای شهر آموخته بودند که با محبوبیت و شهرتی که میان جمیع اهالی شهر بدست آورده اند میتوانند به طریقی برای امرار معاش و کسب درآمد از بُرِش و نفوذ کلامشان در برقراری نظم و آرامش بهر ببرند . در این بین اسم سه الی چهار نفر در کل سطح شهر ، برازنده‌ی لقب گنده‌لاتی بود. که همگی با ژاندارمری‌ها و شهربانی ها در سطح شهر همکاری میکردند ، و بسته به موقعیت مکانیشان ، ابراز وجود کرده و فعالیتهایشان را در همان حوزه انجام میدادند و با زدوبندهای غیرقانونی‌ای که در خفا و پشتِ‌دست داشتند ،سبب برقراری صلح و ارامش و حفظ امنیت شهر میشدند. آنها از نفوذ حرفشان در میان انبوه مردم استفاده‌ی مثبتی میکردند و در هر دعوا و اختلافی با پادرمیانی و وساطت موجب ختم به خیر شدن ماجرا میشدند.   در یک روزِ شلوغ ، قبل از فرا رسیدن سال جدید ،  در آخرین روزهای زمستان، شوکت در روزگارش به یک بازی جدید از بازیهای فلک و سرنوشت فرا خوانده شد. در یکی از هفته های اسفندسوزِ تقویم ، گذر هفته به پنجشنبه‌‌ای خاص رسید ، شوکت سَرِ هُجره‌ا‌ی که بعد از پُلِ رودخانه‌ی زَر ، ابتدای دهانه‌ی بازارچه‌ی چوبیِ میوه و تَره‌بار بود ، ایستاده بود و با صدای نخراشیده و محکمی ، تعداد کیسه های برنجی که از انبار به داخل هجره میبردند را میشمرد. او آنروز ، برای اولین بار با یک نگاه به مردی غریبه و بیگانه دلش لرزید. گویی برای اولین بار چیزی در دلش نجوا کرد و لبریز از حس زن بودن ٬ گشت . آنقدر که شمارش کیسه های برنج از دستش در رفت و خیره به خط و خطوط زخم‌های دشنه ای که برصورت مردی غریبه نشسته بود ماند. و این آغاز تغییر و تحولات در زندگی شوکت بود. او پیچید به دور عشقی عجیب,  تند و شدید. همان آتش عشق تندی که زود فروکش میکند. او یک دل که نه ، صد دل عاشق و شیفته‌ی گنده‌لات شهر شده بود.   زن سرکش و مردانه مسلکی که آوازه‌اش از باب بالامَنِشی و بلندطبعی در کل شهر شُهره‌ی عام و خاص بود در نهایت تن به رسم و رسوم رایج آن روزهای اجتماع داد ، خودش هم نفهمید که چه شد برق عشقی کورکورانه بر عقلش تسلط یافت و با لجاجت و سرکشی ، رو در روی حاجی ، ایستاد و خودش را از ارث میراث محروم کرد ، و درمقابل خوشی کوتاه مدتی را پس از ازدواج تجربه نمود. او با گنده لاتی بنام عظیم هشتی، که درون سجل (شناسنامه) محمد سوادکوهی نام داشت  ازدواج کرده بود. شوهرش از طایفه‌ی قوام السلطنه بود ، و شجره‌ی طولایی داشت. که جزء تبعیدی های این شعر محسوب میشدند. اما شاخه‌ی مربوط به عظیم در این شجره‌ی قطور ، با خلاف و قانون شکنی پیوندی ناگسستنی خورده بود. عظیم هشتی ، شغل خاصی نداشت و به عبارت آن دوره زمانه ، زرنگ نان خودش بود ، در قمار حاضر و ناظر بود ، حکم اخر در دادگاه خیابانی به تیغ تیز دشنه‌ی عظیم هشتی ، صادر میگشت. یکبار هم که قسم خورد تا دشنه را خاک کند ، و دو روز بعد برای نشکستن قسم و قولش ، بجای دشنه ، تیزیه کوچکتری بنام گازان را در جورابش گذاشت. و روز از نو ، روزی از نو.   پدربزرگ شوکت ، از روی تجربه  ازدواج عظیم‌هشتی با نوه‌اش ،را اشتباه و غیر ممکن میدید. اما هرگز تصور شنیدن حرفی ، بالاتر و غیر از حرف خود را نمیکرد. هرگز انتظار ، رفتار و تصمیمی برخلاف میلش را از شوکت نداشت.  اما زمانه برخلاف افکارش گذشت.    – یکروز معمولی بود ، یک پنجشنبه‌ی بارانی و متفاوت. حسی خاص درون ، شهر ، بی خیال قدم میزد. از کنار عابران که عبور میکرد ، بی اختیار در وجودشان رخنه میکرد. ناگاه رهگذران ، دچار اضطراب میشدند. دچار استرس ، یا وقوع یک پیش آمد.  – حمام حاج‌اقابزرگ در مرکز شهـــر، روزهای پنج‌شنبه شلوغ بود .  زیرا از سخاوت حاج‌اقا‌بزرگ ، روزهای پنجشنبه برای فقرای شهر ، استفاده از حمام رایگان بود. اما این امر برخلاف میل باطنی حاج‌اقا بود. ولی از سر ناچاری و برای احترام گذاشتن به نظر عزیز دردانه‌اش ٫شوکت٬ ناچار به پذیرشش شده بود . حاج‌اقا خودش بر این باور بود که چنین قانونی سبب مشخص شدن فقرا از عوام میشود ، و ممکن است افرادی از سر آبروداری و غرور ، و یا خجالت ، نتوانند از چنین امتیاز و فرصتی استفاده کنند . همواره حاج اقا میل داشت که روزهای پنج‌شنبه ، استفاده از حمام برای همگان رایگان باشد. تا بدین ترتیب ، سبب الک کردن و جدا نمودن فقیر از دارا نشود . حاج اقا اخلاق خاص و مخصوص بخود را داشت . او عادت داشت تا در طی انجام هرکار خیری ، خودش شخصا ، حضور بیابد ، و شاهد جریان امور باشد .  این امر که او میل داشت ، در لحظه‌ی خیرات و یا کمک به مردم ، خودش شخصا حضور بیابد، برایش یک چالش شده بود زیرا او سالخورده و مریض بود . و عادت به شیکپوشی و آراستگی برایش اسباب زحمت و صرف انرژی بیشتر میشد. او تمام عمرش را اینچنین در برابر چشمان عموم ظاهر شده بود . اینکه حضورش را واجب و مهم میدانست ، دلیل بخصوصی نداشت . تنها دلیلش هم آن بود که از شادی مردم ، شاد میشد. و  احساس ، موفقیت میکرد . بی‌شک احساس بهتری از خویشتن خویش می‌یافت. و برایش مدرکی مستند از تاثیرگذار بودن در اجتماع بود.  اما عده‌ای این امر را نشانه‌ی فخرفروشی میدانستند. در محله‌ی کوچکی بنام  ٫زیرکوچه٬  که دقیقا در مرکز شهر و خیابان اصلی شهرداری ، واقع گشته بود ، همگان میدانستند که روزهای جمعه ،در نانوایی محل ، نان صلواتی‌ست. زیرا بلطف حاج‌اقابزرگ ، نان بطور صلواتی پخت میشود و همواره شخص حاج‌اقابزرگ ، درون نانوایی ، کنار شاطر ، می ایستاد تا با لبخندی مهربانانه و پاک ، و حرکاتی که از فرط پیری کمو بیش آهسته، گشته بود ، بروی خمیرهای چانه‌ی نان قبل از ورود به تنور ، دانه‌های سیاه خشخاش را بریزد. ریختن خشخاش برای او مثل بازیگوشی و شیطنت کودکانه بود. اما بازیگوشی ای که آنقدر بزرگ و مهم بود که یک محله را ، از برکتش بهره‌مند میساخت. – شوکت اما بتازگی چندین بار پیش افرادی بیگانه و یا آشنا گفته بود که بعد از ازدواجش با عظیم هشتی، حاج‌اقا کم‌کم بدلیل پیری ، عقلش ضایع گشته. و چنین حرفهایی ، بعنوان بروز علائم هشدار و نشانه‌های آغاز یک اختلاف سلیقه ، سریعا درون دهان ها ، یک کلاغ ، چهل کلاغ میشد. اللخصوص که بتازگی پس از ورود عظیم‌هشتی به زندگی شوکت، شکافی باریک اما عمیق بینشان شکل گرفته بود. لحظه به لحظه این شکاف عمیق‌تر میشد ، و به طولش افزوده میگشت. شوکت و حاج آقابزرگ     ‌(پدربزرگش) در یک شهر ، یک محله ، یک کوچه و یک خانه زندگی میکردند اما سکوتی که بینشان حاکم گشته بود ، نماد و علامتی گویا از دلخوری و رنجیدگی حاج‌آقابزرگ نسبت به نوه‌اش شوکت بود.  شوکت به رسم سابق زیرلب ، بسم‌الله میگوید ، در را پشت سرش می بندد. لبه‌ی چادرش لای درب گیر میکند . او درب را بازکرده و چادرش را آزاد میکند. در چشمان او کوچه خاموش تر از دیروز است. سایه ها یخ زده اند ، روزهای شوکت ، بدون حضور آقابزرگ ، معنا و مفهومی ندارد. زیرا در محیط کوچک بازار و کسبا ، حرفها زود میپیچد. همگان از دعوا و اختلاف شوکت با آقابزرگ باخبرند . حتی رفته‌گر محل ، نیز به شوکت بی‌محلی میکند و جواب سلامش را نمیدهد ، شوکت از زیرکوچه خارج میشود و از عرض خیابان اصلی عبور میکند. بچه گربه ای از بالای درخت ، دنیا را از نگاهه یک گنجشک ، تجسم میکند . اما نمیتواند درک درستی از چنین تصوری پیدا کند. پس بناچار ، اینبار خودش را در نقش یک میوه میبیند . باز سخت است . شاید همین که در نقش خودش بماند ، راحت تر باشد . سپس به سوالی بر میخورد ، او وقتی پایین بود ، تمام گنجشکها ، بروی همین شاخه بودند. حال که بالاست ، تمامشان پایین هستند . سپس مادرش را صدا میکند. اما مادرش کنار سطل زباله ، بی توجه به حضور گنجشکهاست . و خیره و مات و مبهوت ، قفل کرده بروی قدمهای شوکت، ونمیداند تقصیر از جبر روزگار است یا این جماعت ناسازگار؟...    _شوکت از نانوا ، نان میخواهد ،ولی..... کمی بیش از حد ، معطل میشود ، در نهایت نانوا با بی اعتنایی دریچه‌ی کوچکی که برای مشتریان است را میبندد، تا غیر مستقیم‌ترین اعتراضش را برساند. بچشمان شوکت ، روزگار تیره و سیاه میشود ، در غیبت نور ، دلش در سیاهی می لغزد.  در ذهن مخشوشش می تراود یک سوال، سوالی از جنسِ تردید ، که امروز مگر تعطیل است!؟ با خودش میگوید: این نیز بگذرد. کمی بعد از راسته‌ی ماهی فروشان ، از دالانی تنگ که حکم میانبر را داشت ، سمت هجره‌ی دوبَر  دادافرخ که قهوه‌خانه‌ای قدیمی و دود گرفته بود رفت تا مانند همیشه از موقعیت مکانی و امتیاز دو درب در دو سویش ، بهره ببرد . زیرا ، یک درب قهوه‌خانه از سمت پاساژ سالار و درب دیگری به سمت مسجدصفی راه داشت. از چند پلکان پایین رفت و به رسم سابق ، یاالله گفت ، و داخل هجره شد ، استکان ها در بین زمین و هوا ، ایستاده بودند ، و کسی نفس نمیکشید . گویی از ورودش همه شوکه بودند ، پیرمردی گاری‌چی ، خیره به شوکت ، خشکش زده بود ، گویی در لحظه‌ی فوت کردن چای درون نلبکی ، از وی عکسی گرفته باشند. حتی مگسی نجنبید . و همزمان ، پس از نگاه تند شوکت به مشتریان درون قهوه‌خانه ، همگی به حرکت عادی و روزمرگی های خود ادامه دادند . و خودشان را مشغول نشان دادند تا از پاسخ سلامش تفره رفته باشند . شوکت با خشم ، و ابروهای گره خورده از طول قهوه خانه عبور کرد ، ولی آنسوی هجره برخلاف سابق ، درب قفل شده بود. شوکت نگاهش را سوی شاگرد فرخ ، نشانه رفت ، شاگر فرخ كه لونگ قرمزی را تابانده  و بروی عرق گیر سفیدش گذاشته بود ، از ترس پاسخگو شدن به شوکت ، به دروغ سوی درب دیگر مغازه را نگاه کرد و گفت : بـــــ‍ـٓـله اوستـــاٰ!... آب جوشــــه؟... اومدم اومــدم...  ®شوکت از مسیری که آمده بود بازگشت و مسیر اصلی را پیمود ، تا که عاقبت نزدیک به حمام حاج اقا بزرگ رسید. از دور پدربزرگش را دید. طبق روزهای پنجشنبه ، بروی نیمکت چوبی خود نشسته بود و دستش را به عصای چوبی ، ستون کرده بود. از نگاهه شوکت ، یکجای کار میلنگید. دقیق تر نگاه کرد. چشمش به دستمال کوچک گردن پدربزرگ افتاد. در نگاه شوکت پُرواضح بود که دستمال را پشتورو بسته. اما چون هر دو سمتش زیباست ، کسی متوجه‌ی چنین اشتباهی نشده. شوکت بخوبی میداند که سمت سـُـرمه‌ای رنگ و گلدار ، باید روی به بیرون بماند ، اما برعکس سمت فیروزه ای رنگش بیرون مانده. لحظه ای وجدانش درد میگیرد زیرا از کودکی این خودش بوده که هر صبح ، دستمال گردن حاج‌اقا بزرگ را میبسته ‌ . اما حال چندین روز میشود که بخاطر جر و بحث و اختلافات ، صبح ها به پدربزرگش کمک نمیکند و در همان خانه ی ویلایی و قدیمی ، آنسوی حیاط ، در اتاق زیر درخت آلبالو، همراه شوهرش زندگی میکند.  حال تصور صحنه‌ای که حاج اقا بزرگ ، با دستان مریض و لرزانش ، به تنهایی سعی در بستن دستمال گردنش را دارد ، شوکت را اذیت میکند ، آنگاه درد عذاب وجدان بر وجودش قالب میشود.  پنج شنبه‌ی یک روز بارانی در اواخر زمستان  بود که حاج‌اقا بزرگ فوت نمود و غمی صدافزون بر دل شوکت نهاد . زیرا روزهای آخرین عمرش را در قهر و اختلافات بسر شده بود. سپس چند صباحی نگذشته بود که او با مرگ همسرش بیوه گشت. شوکت که باردار بود ، به محله‌ای بنام ضرب نقل مکان نمود ، زیرا وکیل حاج اقا بزرگ تمام دارایی و اموال حاج اقابزرگ را بنابر وصیتش به امور خیریه و کارهای  عام‍‌ المنفعه اختصاص داد.... 

 

  

 

    ★داستان دوّم★               

                _ مختصری از روزگار ِدخترکی بنام نیلیا....

  

 

  شوکت صاحب فرزندی پسر شد اسم پسرش را شهریار نهاد، و با کوله باری از غم به زندگی ادامه داد ، در حوالی همان سالها بود که گوشه‌ی دیگری از محله‌ی کوچک ضرب ، دختربچه‌ای بدنیا آمد ، درون سجلد (شناسنامه) اسمش را گذاشتند آیلین ولی مادرش اورا نیلیا صدا میکرد. -نیلیا دخترکی خیالباف،با رنگ گندمگون ، موههای پسرانه و کوتاه، که بیش از حد  ساکت و درونگرا بود. مادرش تمام دنیایش بود. مرز دنیا در نظرش تا همان کاج‌های بلندی بود که گاه از سرکوچه ، میتوانست نوکشان را در دوردست ببیند. او دختربچه‌ای بیش نبود که فهمید جای فردی با عنوان و نقش پدر در زندگی اش خالی‌ست. اما غرق در کودکانه‌هایش بود و هر شب از پنجره‌ی کوچک اتاقش به آسمان خیره می‌ماند به امید شکار لحظه‌ی عبور شهاب‌سنگ، لحظات را به نظاره مینشست ، و همواره خوابش میبرد. اما در نهایت شبی گرم و تابستانی ، که خیره به آسمانی گشاد و باز ، مانده بود  پس از مدتها توانست لحظه ی عبور شهاب‌سنگی را شکار کند ، آنگاه از شدت شوق و شعف ، نفس کشیدن را فراموش کرده و زبانش  بند آمده بود . و تازه دریافت که در آن لحظه ی موعود ، هیچ آرزویی برای خواستن ندارد . و فی البداعه از ته قلب خواست ، که بتواند مادربزرگش را یکبار ببیند....  ∞8∞{ راوی؛ اما او بخوبی نتوانسته بود معنا و مفهوم فرق بین دنیای زندگان با مردگان را درک کند، زیرا تنها در یک حالت چنین آرزویی قابل برآوردن بود، آنهم اینکه او مبتلا و دچارِ حادثه‌ای به نامِ مرگ شود ، تا بتواند به نزدِ مادربزرگش برود }∞8∞  _زیرا بارها از مادرش شنیده بود که مادربزرگ و پدرش در تصادفی شوم ، از دنیا رفته‌اند. از آن پس او دیگر اشتیاقش را برای مشاهده و شکار لحظه‌ی عبور شهاب سنگ از دست داد و چندی بعد در یک غروب از روزهای گرم و طولانی تابستان ، موفق شد که انتهای کوچه ی کوچک و خاکی شان ، با پسرکی هم‌سن و سال خودش و لاغر جسته و سبزه به اسم داوود ، دوست شود.  او توانسته بود یک همبازی خوب و رفیق صمیمی را کشف کرده و به داشتن چنین دوستی دلخوش شود. او در بازی کردن و یا رقابت‌های کودکانه ای که بین بچه‌های کوچه جریان داشت همواره نفر آخر بود. و هیچ توجه و تمرکزی بر اصول و مبنای بازی نداشت زیرا تمام وجودش محو تماشای پسرکی زشت و لاغراندام بنام داوود شده بود. او میدانست که داوود ساده و دست و پا چلفتی‌ست ،  اما باخودش میگفت که هرچه باشد ، درعوض‌ حاضر شده تا با او همبازی و دوست باشد. در نظر دختر بچه‌ای شش ساله که تمام زندگی اش را درون خانه سپری کرده و هیچ برادر خواهر و یا فامیلی ندارد ، داشتن یک دوست ساده ، یعنی داشتن یک دنیای جدید و نو. او چند باری با مادرش به خانه‌ی همسایه ، رفته بود چون مادرش با مادر داوود دوست بود. و چندباری هم در پارک ، بطور تصادفی همدیگر را دیده بودند و لحظاتی را در کنار یکدیگر سپری کرده بودند.  همواره حین بازی قایم‌باشک ، نیلیا جایی برای پنهان شدن نمیافت، و در عوض داوود خودش را به ندیدن میزد تا شاید برای یکبار هم که شده، نیلیا نفر آخر و بازنده نباشد . نیلیا ، در افکارش به یک سوال برخورده و درونش غرق گشته بود. سوالی که بظاهر بی‌معنا و بیخطر بود. سوالی که همراه جوابی مشخص و ساده بود. اما از درک نیلیا خارج بود. و بارها این سوال را از مادرش پرسیده بود. ♪نیلیا؛ مامان‌ژونی من پسرم؟  مادرش؛ نه!.. تو گلدختر منی . تو تاج‌سر منی . تو نفس منی .    نیلیا؛ تورو خدا جدی جوابمو بده مامان‌ژونی ‌ . من دختر نیستم .  مادرش؛ تو فرشته‌ی خوشگل منی ، درضمن باید یاد بگیری که‹ به جنسیت خودت به اصالت و به شجره‌ی خودت به لهجه و سرزمینت افتخار کنی ، نه اینکه ازشون فرار کنی›  .   ®این حرفها بیشتر دختربچه‌ی شش ساله را گیج و سردرگم نمود ، و از حرفهای سنگین مادرش فقط چند واژه را بخاطر سپرد و زیر لب با خودش تکرار کرد: ‹من باید به ژستیت خودم به اصابت و به حنجره خودم به گنجه و زیرزمینم افتخار کنم نه اینکه ازشون فرار کنم.›  -®(مادرش هرگز به عمق حرف فرزندش توجه نکرد . زیرا چیزی که عیان بود ، چه حاجت به بیان بود!  اما در تصور نیلیا ، یک جای ماجرا میلنگید. زیرا باور چنین حقیقتی ، کمی برایش دشوار بود . او کوچکتر از آن بود که بفهمد جنسیت را چگونه و بر چه مبنا و اساسی تعیین میکنند. او دریافته بود که تمامی بچه‌های کوچه  ، به دو گروه مشخص تعلق دارند . یعنی یا پسرند یا که دختر. ولی چنین مبحث ساده و پیش‌پا افتاده‌ای که نیاز به تفکر و تصمیم گیری نداشت. پس چرا او سردرگم و پریشان میشد. پس از مدتی ، دیگر به این موضوع فکر نکرد و  او تمام دغدغه‌اش ، اجازه گرفتن از مادرش ، برای بازی در کوچه بهمراه بچه‌های دیگر شده بود.  ولی هدف اصلی اش بازی کردن نبود بلکه دیدن و ملاقات با همبازی و رفیق شفیقش بود. او کم حرف و درونگرا بود . و همواره درحال اندیشیدن به حقیقتهای موجود و کشف ناشناخته ها بود. یک غروب در حین بازی‌های کودکانه ، رفیقش داوود را هول داد و داوود به تیرچراغ برقی چوبی وکج ، برخورد کرد و گوشه‌ی لبش شکافته شد. و مابقیه ماجرا... خون، گریه، غصه، تنبیه از جانب مادر، و ممنوعه ‌البازی شدن در کوچه. _او در همان پاییز ، هدفی جدید را پیدا کرد. و تمام عزمش را برای رسیدن به ان جذب نمود‌.   نگاه کردن به آسمان ، باز آغاز گشت. اما اینبار در روزهای روشن به اسمان خیره میشد ، نه شبهای مهتابی.  او  به امید مشاهده‌ی یک رنگین کمان ، اینبار نگاهش را به آسمان دوخته بود، ... او هرگز موفق به دیدن رنگین کمان نشد و در پاییز همان سال بود که دچار یک حادثه‌ی شوم و نأس گشت . او مبتلا به رسم تقدیر گشت و جسم زمینی‌اش را به این کُره‌ی خاکی و اجاره‌ای پس داد  او اولین و پاک‌ترین فردی بود که از روی بچگی و بیخبری لحظه‌ی دیدن عبور شهاب سنگ در آسمان ، یک آرزوی اشتباهی کرده بود و خودش را به جَــبری خودخواسته محکوم نموده بود، از اینرو روحِ پاک و معصومش اجازه یافت تا پس از مرگ نیز در زمین و کنار و همراهه روحِ مادربزرگش بماند، حال نیلیا از حقایق بیخبر است زیرا لحظه‌ی جدایی از جسم زمینی خود کوچکتر از آنی بود که معنا و مفهوم مرگ و زندگی پس از مرگ را دریابد ، او پس از خروج از کالبدش ، از محدودیت و اسارت در زمان و مکان آزاد گشت ، اما از روی عادت و به رسم آدمیانِ خاکی ، خودش را پایبند گذر ایام نمود  هرچند که او تنها به خیالِ خام و کودکانه‌اش به زنجیر زمان و مکان بسته شده بود ولی در عمل او هر از چندگاهی دچار تداخل و عدم هماهنگی در ریتم یکسان و پابرجایِ گذرِ زمان میشد، او همانند پریان دره‌ی گلمرگ ، از عطر گلهای بهشتی و معطر و عطر خوش عود و کُندور تغذیه کرده و شیفته‌ی عطر نان بود ، زیرا او را به خاطراتی خوش از زندگی در کنار مادر میبرد ، در این شرایط عجیب و غیرمعمول ، مادربزرگ پیر و دانای نیلیا برای پرهیز از تداخل در زندگی آدمیانِ خاکی ، یک خانه‌ی خالی و نیمه متروکه که خالی از زندگی بود را در انتهای کوچه‌ی میهن ، ویط گذر محله‌ی ضرب یافت ، و ازدست برقضا همسایه‌ی خانه‌ی شوکت خانم و پسرش شهریار در انتهای بن‌بست خاکی و باریک گشت. خانه‌ی متروکه‌ای که بچشمان و نظر نیلیا در ابعادی متفاوت از روزگار سه‌بُعدی آدمیان‌خاکی ، بسیار تمیز و معمولی بود . او گاه از پشت قاب پنجره‌ی چوبی خانه ، به امتداد کوچه‌ی خاکی و خلوت می‌نگریست ، تا بلکه گربه‌ای تکراری و  آشنا از عرض آن رد شود ، ..... و اما در عالم زندگی و زندگان ، داوود و شهریار یک دوست و رفیق صمیمی جدید و باوفای دیگر بنام سوشا یافتند ، و هرسه با هم همکلاس و همراه هم بزرگ شدند سالها گذشت..... نیلیا همراه مادربزرگش در آنسوی محله‌ی ضرب و در انتهای کوچه‌ی میهن ، در همسایگی شوکت خانم و پسرش شهریار ، بسر میبرد. نیلیا ، دخترک نوجوان  پاک و معصوم ، ، شب هنگام ، قبل خواب ، رادیوی کوچک مادربزرگش را برداشته و صدایش را بی‌نهایت کم میکند ، تا مادربزرگش که بالای تخت خواب به خواب فرو رفته را بیخواب نکند . نیلیا بیدلیل عادت و علاقه به پیدا کردن فرکانسهای رادیویی دارد که با زبانی خارجه ، در حال پخش باشد. او اصلا زبان خارجه بلد نیست . ولی شنیدن صدای رادیویی بیگانه ، به او حس رضایت و آرامش هدیه میکند . نیلیا بیش از حد خیال‌پرداز است. و تخیلی پرکار و فعال دارد . اما مرز بین حقیقت و خیال را بخوبی میشناسد . بلکه او به علت تنها بودن ، و زندگی در کنار مادربزرگی پیر و کمحرف ، عادت کرده تا اوقاتش را با افکارهایی عجیب و منحصربفرد پر نماید . او ذهنی بازیگوش و تخیلی فانتزی دارد. تک تک گربه‌های کوچه‌ی بن‌بست شان را به اسمی خاص نامگذاری کرده به گربه‌ی  نر و سیاهی که یک چشمش را از دست داده میگوید کاپتان جک ویا به گربه‌ی نر و مُسن‌تری که همواره با کاپتان‌جک وارد جنگ برسر قلمرو میشود و اندام پُف‌ کرده و عضلانی‌تری دارد میگوید ، پهلوان پنبه و باتوجه به خصوصیات و ظاهرشان ، برایشان شغلی برگزیده .او طی این چندصباحی که با گربه‌های کوچه معاشرت خیالی برقرار کرده ، آماری دقیق از نسبت های خونی و فامیلی گربه ها با یکدیگر را به دست آورده . آنچنان دقیق که احتمالا خود گربه‌ها اینچنین از شجره‌ی خانوادگی‌شان آگاه نیستند . نیلیا خوب میداند که گربه‌ی ماده‌ی سفید و مسن کوچه که بنام بانو برفی میشناسد ، فرزندخوانده‌ی آن کوچه محسوب میشود ، زیرا چندین سال پیش ، در زمستانی سخت ، و میان بارش شدید برف ، بانوبرفی را که بسیار کوچک بود ، یتیم و تنها ، درون پیچ و خم محله‌ی ضرب یافت ، که از شدت سرما رَمَقی برای راه رفتن و یا ناله کردن نداشت ، نیلیا انرا به خانه‌ی انتهای کوچه‌ی میهن آورد ، تا از مرگ نجات یابد، و سرانجام گربه ی کوچک را بنام بانوبرفی اسم گذاشت، و حال پس از سالها ، کاپتان جک ، پسر ناخلف بانوبرفی‌ست ، و خودش نمیداند که گربه‌ی رغیب و سیاهی که بنام پهلوان پنبه ، درون کوچه شاخ‌وشانه میکشد ، پدر حقیقیش است. نیلیا از انکه چنین راز بزرگی را در سینه پنهان داشته ، احساس غرور میکند . و این ماجرا را همچون غصه‌ی رستم و سهراب میپندارد. او در خیالاتش با تیرهای چراغ برق کوچه‌شان دوست شده و در حین عبور از کنارشان ، در دل خود و زیرلبی ، با آنان سلام‌و احوال پرسی میکند .  نیلیا سراپا غرق در دنیای ساختگی و توهمات خویش است. او دیرزمانی‌ست که از معاشرت با افراد اجتماع دست شسته و به تنهایی اخت و به خیالبافی خوی گرفته. از فرط تنهایی همواره با خودش حرف میزند و تشنه‌ی یافتن راهی‌ست تا از سیر یکنواخت زندگیش خارج شده و معاشرت با دیگران را تجربه کند. و ازاین روست که مدتهاست به تخیلات خود پناهنده شده و در تلاشی همه جانبه برای برقراری یک رابطه بین دنیای خیالی و حقیقت زندگانیش دنبال پلی باریکی بین حقایق و اوهام است. و در این میان از هیچ تلاشی روی گردان نشده. او بتازگی در ناامیدی از معاشرت با انسانها ٬ روی به گربه‌ها اورده . زیرا براستی که در دنیای وانفسای زنده‌ها ٬ این تنها گربه‌ها هستند که او را میبینند و وجودش را حس میکنند. او همواره به سوالاتی بی‌جواب می‌اندیشد. ولی هیچگاه موفق به یافتن پاسخی مناسب نمیشود. او چندصباحی‌ست که پی به موردی جدید و سحرآمیز برده ولی سکوت پیشه کرده  و به مادربزرگش هی‍ــــچ نگفته. او چندی‌پیش در عبور از غروب یک پنج‌شنبه‌ی خیس و بارانی ٬٫ چتـــرش را زیر بارش شدید باران بست. تا بلکه خیس شدن زیر باران را تجربه کند. اما در پایان مسیر دریافت که برخلاف انسانهای اطرافش و تمام رهگذرانی که در عبور از سنگفرش پیاده‌رو از بارش باران خیس میشوند ، به هیـــچ‌وجه او خیس نمیشود. گویی که وجودش خالی از کالبد و جسم است.  

 

 

 

چگونه کتاب بنویسیم ؟

  آموزش نویسندگی خلاق بشکل حرفه ای 

چگونه حرفه ای بنویسیم ؟ 

(شین براری صیقلانی)

http://raiygan98roman.blogfa.com

 

دوستان پس از مدتی از آغاز نوشتن و یدگیری سطح مقدماتی و نوشتن چندین اثر کوتاه و بلند به خودتان و تفاوت های برتر با عامه ی مردم ، مغرور نشوید بلکه واقع بین باشید ، نقدپذیر باشید ، و بدانید که شما تا نویسنده شدن راه درازی در پیش دارید ، شما باید به پیرنگ و اصول اصلی نویسندگی پایبند باشید ، گاه شاید بتوان ساختارشکن بود اما قبلش باید تکیه بر جای بزرگان زد. پس اسباب بزرگی را خودتان گام به گام فراهم کنید. نوشتن ، ثبت ، مجوز ، چاپ ، نشر ، توزیع اولین اثرتان را برایتان مختصر شرح میدهم. شهروزبراری صیقلانی مدرس ارشد سازمان آموزش عالی کشور. ، بازنشر دخترآبی girlblu@yahoo .  

 

راه و چاه نوشتن کتاب ، چند قدم تا نویسندگی

 

اگر عاشق دنیای نویسندگی هستید و در ذهن داستان های بسیاری ساخته اید پس دست به کار شوید ؛ برای چه ؟ خوب معلوم است نویسندگی و نوشتن کتاب ، چطور؟ به سادگی و با دنبال کردن قوانین و اصول صحیحی که شما را به نویسندگی نزدیک و نزدیک تر می سازد قوانینی که 10 مورد اصلی و مهم آن را از ابتدا تا انتها در این بخش از نمناک و باز نشر شهروز براری صیقلانی مدرس رسمی سازمان آموزش عالی کشور _گفته ایم.

 

در کل ده مرحله برای نوشتن کتاب وجود دارد

 

گام اول:هدف خود را تعیین کنید:

 

آیا شما یک کتاب را برای سرگرمی نوشتید؟ برای ترویج کسب و کار ؟ برای ایجاد اعتبار ؟ در مورد هدف نهایی این کتاب که می خواهید بنویسید فکر کنید این، به شما کمک خواهد کرد که داستان بنویسید یا خیر.در حال حاضر اهداف خود را در رابطه با درآمد میلیونی نسنجید.این کتاب اول را به عنوان یک آزمایش و راهی برای یادگیری بیشتر در مورد این روند مشاهده کنید اما حتی اگر این یک آزمایش است، در نظر داشته باشید که شما می خواهید بهترین کتاب را بنویسید.

 

 

 

برای نوشتن کتاب چه باید کرد؟

 

مرحله دوم:تعریف موضوع:

 

هنگامی که در هدف خود روشن هستید، شروع به تفکر در مورد موضوع کتاب کنید. اگر یک کتاب غیر داستانی نوشتید، به نوع ارتباط آن با خوانندگان فکر کنید. به عمق موضوع بپردازید و سطحی از آن رد نشوید این، به شما اجازه می دهد اطلاعات بیشتری به اشتراک بگذارید و به شما امکان می دهد تا کتاب های اضافی مرتبط با موضوع را بنویسید.اگر یک کتاب تخیلی می نویسید ، داستان و شخصیت های خود را در یک روایت خاص نشان دهید ؛ اگر بخشی از تاریخ است، داستان های تاریخی را که در دوره مورد نظر شما است را بیان کنید. مطمئنا لازم نیست این کار را انجام دهید، اما این به شما کمک می کند که ایده های مختلفی در مورد یک رمان بالقوه داشته باشید.

 

مرحله سوم:یک طرح کلی ایجاد کنید:

 

هنگامی که ایده ی موضوع خود را شکل داده اید، شروع به توصیف فصل ها و یا قسمت های کتاب خود کنید، سعی کنید ابتدا به انتهای کتاب فکر کنید.

 

 

 

میخواهید خواننده در آخر کتاب با چه چیزی رو به رو شود؟

 

چگونه می خواهید داستان به قله برسد؟

 

هنگامی که شما یک ایده کلی درباره نحوه پایان دادن به کتاب خود دارید، طرح کلی را به سوی آن هدف حرکت میدهید اگر شما نوشته های غیر داستانی دارید، ممکن است بخشهایی را حذف کنید، تا خوانندگان راحت تر مطالب را درک کنند. هر فصل ممکن است یک درس فردی باشد ، که همه منجر به یک نقطه نهایی یا پیام نهایی شوند. این ،به نظر شما بستگی دارد که کتاب خود را با نقل قول ها، داستان ها و امثال جذاب تر کنید ؛ کتاب علمی باید دارای یک چهارچوب کلی باشد به عنوان مثال، اگر یک کتاب در مورد مدیتیشن نوشته اید، طرح کتاب ممکن است چیزی شبیه به این باشد که به آن طرح اسکلتی میگویند:

 

معرفی:

 

درباره کتاب:

 

فصل 1:مدیتیشن چیست؟

 

تاریخ مدیتیشن

 

انواع مدیتیشن

 

مدیتیشن و ذهنیت

 

فصل 2:​​شروع تمرینات

 

یادگیری نفس کشیدن

 

چگونه نشستن

 

ذهن میمون

 

ممکن است سبک دیگری از طرح وجود داشته باشد ،که برای شما خوب است، اما سبک اسکلتی، سبکی ساده و ایده عال است.چهارچوب یک داستان تخیلی کمی متفاوت است، زیرا شما در حال ایجاد روایت هستید باید در ذهن خود تمام اتفاقات را تخیل کنید، که زمان زیادی صرف آن میشود.

 

از تمام تخیلات خود نت برداری کنید سپس به عقب برگردید و خطوط خود را به صورت دقیق تر گسترش دهید. طرح اولیه شما ابتدا شامل تصمیم گیری در خصوص شخصیت ها و نقش هایی است که در داستان شما بازی می کنند. هنگامی که شما یک ایده کلی از شخصیت های اصلی دارید، می توانید از یک طرح اسکلتی برای داستان استفاده کنید، یا می توانید یک خلاصه کوتاه از داستان بنویسید، و سپس تعیین کنید که چگونه داستان را به فصل تقسیم کنید.

 

 

 

 چگونه کتاب بنویسیم 

 

مرحله چهارم:تعیین نحوه نوشتن:

 

معمولا کتاب ها را با استفاده از نرم افزار Word و همچنین نرم افزار Skrivener مینویسند ؛ با این دو برنامه به راحتی متن را ویرایش و تغییر دهید همچنین، شما در نهایت می خواهید نسخه ی خود را به صورت ویرایش و قالب بندی ارسال کنید، و اگر بتوانید آن را در فرمت ویرایشگر خود به راحتی ویرایش کنید، بسیار ساده تر و ارزان تر است. برخی از افراد واقعا از نوشتن در مدت زمان طولانی لذت می برند، زیرا خلاقیت را تحریک می کند و شما را مجبور می کند بیشتر بنویسید. اگر تصمیم به انجام این کار دارید، احتمالا مجبورید به عقب برگردید و همه چیز را بر روی کامپیوتر خود تایپ کنید.

 

مرحله پنج:تنظیم برنامه نوشتاری و اهداف روزانه:

 

این مهمترین بخش از نوشتن کتاب شماست ، شما نمیتوانید تنها زمانی بنویسید که الهام گرفته اید یا انگیزه دارید. شما باید یک عادت نوشتن روزانه (یا 5 روز هفته)را ایجاد کنید ، سعی کنید هر روز در حد چند کلمه بنویسید . نوشتن را به یک عادت روزانه تبدیل کنید، مثل مسواک زدن.

 

با یک هدف کوچک شروع کنید و 200 کلمه در هر روز برای هفته اول بنویسید سپس تعداد کلمات را افزایش دهید، تا به 1000-1500 کلمه در روز برسید . اگر شما یک رمان 80،000 کلمه نوشتید، 80-90 روز طول می کشد ،اگر هر روز 1000 کلمه بنویسید. اگر شما یک کتاب 30،000 کلمه ای غیر داستانی را می نویسید، می توانید آن را در بیش از یک ماه انجام دهید.

 

 

 

 برنامه نوشتاری خود را تنظیم کنید

 

مرحله ششم:محیط و فضای مناسب را ایجاد کنید؛

 

یک نقطه در منزل خود پیدا کنید که احساس می کنید مکان خوبی برای نوشتن است ، شاید دفتر شما، و یا میز غذاخوری شما باشد. هر چیزی را که لازم دارید، از قبل تهیه کنید ، آیا به موسیقی نیاز دارید؟ اگر چنین است، چه نوع؟ آیا شما یک شمع میخواهید؟ یک فنجان چای یا قهوه؟ آیا شما نیاز به نزدیک شدن به یک پنجره دارید؟ تمام این نیازها انگیزه شما را تقویت خواهند کرد.

 

گام هفتم:بنویس، انتقاد نکن:

 

همانطور که در حال نوشتن هستید، سعی نکنید کار خود را به طور مداوم بررسی و نقد کنید فقط بنویسید. این عادت نوشتن سازگار بسیار مهم است. شما همیشه می توانید کتاب را مطالعه و ویرایش کنید. هر کسی که می نویسد، بهترین منتقد خود است، آمادگی داشته باشید، تا به این موضوع فکر کنید که قسمت هایی از کتاب شما بی معنی است و نیاز به تغییر و ویرایش دارد. یک پیش نویس داشته باشید و در صورت لزوم مطالب را تغییر دهید.

 

 

 

 مکان خوبی برای نوشتن خود انتخاب کنید

 

گام هشتم:بازنویسی :

 

پس از پایان کتاب، چند روز یا چند هفته آن را کنار بگذارید ، شما در هنگام نوشتن خیلی به این پروژه نزدیک بوده اید، باید فاصله ای را ایجاد کنید. سپس به عقب برگردید و دوباره تمام کتاب را بخوانید، اشتباهات را اصلاح کنید، بخش های مجدد را بازنویسی کنید، بخش هایی را حذف کنید، و آن را تسریع کنید. کلمات و عباراتی را که برای داستان ضروری نیست را خارج کنید ؛ چند بار این فرایند را انجام دهید تا اینکه در مورد آنچه که نوشته اید، احساس خوبی داشته باشید اما در روند ویرایش گیر نکنید. هنگامی که چند بار شاهکار خود را مرور میکنید، باید آنرا به یک متن حرفه ای تبدیل کنید.

 

گام نهم:یک ویرایشگر حرفه ای پیدا کنید:

 

حتی نویسندگان با تجربه، از ویرایشگر حرفه ای استفاده می کنند. شما نمی خواهید یک کتاب پر از اختلافات، اشتباهات دستوری داشته باشید، همچنین می خواهید مطمئن شوید که کتاب به درستی جریان دارد و استفاده از کلمات درست است. یک ویرایشگر خوب قبل از انتشار کتاب را اصلاح می کند ؛ ویرایشگر حقایق را بررسی و عنوان ها، آمار، داده ها در نمودارها و نوشته های پانویس را تایید می کند.

 

در ویرایش کتاب خود کوتاهی نکنید بله، شما باید به یک ویرایشگر خوب پول پرداخت کنید، اما می خواهید مطمئن شوید که یک کار حرفه ای انجام داده اید. اگر کتاب شما با اشتباهات و ناسازگاری ها پر شده باشد، مردم آن را نمی خرند همچنین، اعتبار خود را به عنوان یک نویسنده لکه دار خواهید 

 

قدم آخر دهم. 

کتاب فوق العاده خود را در کامپیوتر ذخیره نکنید و آن را چاپ کنید ؛ شاید پرفروش ترین کتاب سال نباشد، اما ایرادی ندارد. با هر کتابی که می نویسید و منتشر می کنید، بیشتر یاد خواهید گرفت و تبدیل به یک نویسنده بهتر خواهید شد. هر کس باید در ابتدا یک مبتدی باشد، اما هر چه بیشتر بنویسید، بیشتر متخصص خواهید شد.